بی ادب

photo-22

‎پنجشنبه شبه و تاكسى زير پا و آقا شيكه هم صندلى عقب. يه هو سر خيابون “وابَش”، ملت سر رسيدند. همه مثل سگ داشتن ميدويدند و شعار ميدادند. تظاهرات ضد پليسِ نژادپرست بود كه از شهرستان فرگوسن به چندين شهر آمريكا سرايت كرده بود. چهار راه بند اومده بود. به مسافر گفتم: مهندس فكر كنم به قطارت نرسى. با اون لپ هاى صورتى اش مزه پروند: اينارو زير بگيرى حال ميده ها. خنديدم: زير گرفتن خوك ها حالش خيلى بيشتره دكتر (تو شهر ما خوك اسم مستعار پليسه). پنج دقيقه بعد آخرين تظاهركنننده ها از جلومون گذشتن و پشتشون هم يه چيزى كه كمتر از زرهى نبود رد شد. بالاش هم چهار تا دوربين كه عكس تك تك تظاهركننده ها رو واسه آرشيو موزه دمكراسى ميگرفت. ديدن اين بُدو بدوها منو ياد خيابون هاى تهرانِ اون سال ها انداخت، ولى اين نسبت به تجربه مشابه وطنيش در حد اشانتيون بود. دست آخر آقا رو رسوندم دم ايستگاه و يه دو ساعتى دنبال ماشين پليس هاى آژير كشون بو ميكشيدم و رد مسير تظاهرات نُقلى رو پيدا ميكردم. ولى اتفاق بزرگتر امشب چيز ديگرى بود. كمى جنوبتر از مركز شهر، تو استاديوم “زمين سربازان”، تيم فوتبال آمريكايى “خرس هاى شيكاگو” با “گاوچران هاى دالاس” مسابقه داشت و پليس هم بين كنترل تظاهر كننده ها و ترافيك فجيع فوتبالى ها گه گيجه اى بس دلنشين گرفته بود. خرسها مسابقه رو تو خونه باختند و ساعت ده و نيم گذرم افتاد اون طرفى. هواداران سرخورده مثل لشكر مغلوب، پياده و سواره مساحت اطراف استاديوم رو در جستجوى راه خانه تصاحب كرده بودند. به محض دور زدن تو خيابون اصلى، هفت هشت نفر ريختن سر ماشين و دو نفرشون برنده شدند. مسيرشون شمال شهر بود و ترافيك هم كلا بند. منم با زورِ دور برگردون و يكى دو تا لايى، سر خر رو كج كردم و انداختم تو بزرگراه همتِ شيكاگو. تو مسير، گفتگوى اين دو مرد راجع به فوتبال مثل رنده به جون گوشهام افتاده بود و موزيك هم حريف شكنجه تفسير و تعريف راگبى نميشد. داستانِ ضعف اعصاب من در مقابل كشته مُرده هاى راگبى فرصتى ديگه ميخواد… وسط هاى راه بوى بدى ماشين رو گرفت. يكيشون بد گوزيده بود و شيشه ها تو سرما پايين رفت. رفيقش اول پياده شد و تو سكوتِ بقيه راه، فركانس افكار فوتبالى اين مسافر، رو آنتن هاى ساخت وطنِ مغزم همچنان پارازيت مينداخت. تا دم در خونش، رفيق اجبارىِ تاكسى بى وقفه و بى رحمانه ميچُسيد و دماغ بيچاره ام يكى دو بار خواست انتحارى خودشو از لاى درز پنجره پرت كنه تو خيابون. بعد از پياده كردنش، ميل بافتنىِ ماليخوليا رو از داشبرد برداشتم و دوباره، بافتن داستان بى انتهاى شب ام رو از سر گرفتم

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.