كاميون هاى تاريكى

photo 1

شيكاگو، شنبه شب (شب جمعه خودمون) دوباره آخراى شب بود و من هم پشت فرمون. پنج روز اخير يه جبهه هواى سرد از قطب شمال خودشو بدون دعوت نامه و ويزا رسونده بود آمريكا و سرتاسر مثل يه سفره پهن شده بود و سرماى تلخ زمستونى رو زودتر از موعد نذر مملكت ميكرد. باترى ماشين هاى فكستنى از فرط اعتراض صبح ها دست به اعتصاب ميزدند و صاحبا با زور كابل و باترى اضافه، راشون مينداختن. شنبه، انگارى كه سفره قطبى يه هو سوراخ شده باشه، هوا عين آخراى اسفند خنك شده بود و بارون يخىِ شب قبل، رو خيابونها خودشو ولو كرده بود و چاره اى جز آب شدن نداشت. شهر جنب و جوشى پر شعف داشت و ملت واسه از دست ندادن حراج يك روزه هواى بهارى به خيابان گردها پيوسته بودند. من هم با پنجره پايين تو خيابونها به بهونه شكار مسافر دوباره ولگردى ميكردم. ساعت دو و نيم صبح، تقاطع خيابون “عزيز ميلاد” و “ايلينويز” پشت چراغ مشغول تماشاى عده كثير شنگولان بودم كه يه هو در باز شد و سوار شد. اينجا برعكس خيلى كشورهاى ديگه مسافر كشا حق انتخاب مسافر رو ندارن و مسافر رييسه و صاب مقصد. سر صحبت رو باز كرد: شب ات چطوره؟ -بد نيست. تو چى داداش؟ جزيياتش بمونه، شروع كرد با آب و تاب از شغلش صحبت كردن. واسه يه شركت بزرگ كار ميكرد كه با انواع كمپانى هاى حمل و نقل بين المللى قرارداد داره و به هماهنگ كردن محموله و مسير كاميون ها ميپردازه. يك كار دفترى پر از كاغذ بازى با حقوق مناسب: -تا حالا به كارمندى با هيجان تو برنخورده بودم. محله بالا شهر هم ميرفت كه اين كنجكاوى رو انبساط داد. گفتم چى شد كه اين كار رو انتخاب كردى؟ گفت: من از همون قبل دانشگاه ميخواستم برم تو كار “لوجيستيك”. تحقيق كردم و ديدم اين كار هم توش رقابتى نيست و هم پولش خوبه و مدرك شو گرفتم. گفتم: هميشه ميخواستى اين كاره بشى؟ گفت: نه قبلا دوست داشتم برم تو كار تبليغات. ولى مديرهاى شركت تبليغات عين سگ كار ميكنن و هميشه استرس از دست دادن مشترى و پيدا كردن مشترى جديد هست. اين كار واسم مشخصه و اعصابم راحت. دوشنبه تا شنبه سر كارم. از هفت هشت صبح تا پنج بعداز ظهر. دو هفته در سال هم مرخصى. گفتمش پس پر كارى. خنديد: آره. اينجا وسط آمريكاست ديگه. كار تو خون آدماشه. پرسيدم: خانوادت از طبقه كارگرن؟ گفت: نه. من تو حومه “وينِتكا” (از حومه هاى طبقه مرفه) بزرگ شدم. آره من يكى از اونام… واسه من پول هيچوقت مهم نبوده. از اتوبان “درياچه كنار” پيچيدم خيابون “اَديسون” كه محله اش بود. ادامه داد: واسه من مقياس موفقيت تو آدمها خلاقيت و عشق به هدفشونه. چيزى كه من چند وقته از دست دادم. ميدونى وقتى كه صبح تا شب سرت تو كارت باشه اون اشتياق رو از دست ميدى. از جلوى استاديوم بيسبال “ريگلى” رد شديم. جمله آخرش شايد همون چيزى بود كه تو همه راه، زير تب و تاب اش، يواشكى دنبالش ميگشتم. كليد رو آروم تو قفلِ ذهنش چرخوندم: -اشتياق به چى رو؟ خلاقيت؟ صداش يه نمه عوض شد: -نه. من هنوز آدم خلاقيم… ولى تو تنهايى هام به كارايى فكر ميكنم كه يه زمانى عاشقش بودم. اينجا بپيچ سمت چپ. پرسيدم: مثلا چى؟ نفسى عميق كشيد: -نوشتن. من يه زمانى مينوشتم. من از سال نود و هشت داستانهاى تخيلى ژاپنى ميخوندم كه اخيرا ول كردم… متاسفانه. همين جا نگه دار. پرسيدم: چى مينوشتى؟ گفت: داستانهاى كوتاه. بيست دلارى رو داد بهم: -خب چرا الان نمينويسى ديگه؟ سرت درگير كاره؟ گفت: نه. به خاطر يه تاريكى. سه دلارش رو دادم بهش: -تاريكى؟ دو دلارش رو انعام داد و يه دلار گذاشت جيبش: -ترجيح ميدم مبهم بمونه. ولى كاراهايى كه گذشته ها كردى تو تنهاييهات ميان سراغت و همينه كه فكرت به تاريكى ميفته. چند وقتيه درگيرشم. به جاى تو آينه ديدنش، برگشتم و بهش نگاه كردم. تو فكر رفته بود. گفت: تو تنهاييم به دوست هايى فكر ميكنم كه از دست دادم. كارهايى كه ميتونستم بهتر انجام بدم. من آدم غمگينى شدم. كليد كنجكاوى ام رو گذاشتم جيبم: -شايد پركارىِ شغلت بهترين حواس پرتى باشه واست. خنديد: -آره. پياده شد و تو تاريكىِ كوچه ناپديد شد. تو خيابون اَديسون مسافر بعدى دستش رو بلند كرد جلوم. به تاكسى گفتم: -كاش كه مسيرش طولانى تر بود

شیکاگو – پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.