سمانه

Imagesq

مشهد، ششصد دستگاه، بلوك هشت، يك مهر هزار و سيصد و شصت و شش. اولين روز مدرسه. در دبستان آذرمنش، خانم عليزاده اولين معلمم بود. اون روز، مثل موشى كه از لونه اش دور افتاده و قاطى يه عالمه بچه موش ديگه تو يه قفس شلوغ و پر گرد و خاك گرفتار شده، منتظر سرنوشت ام بودم. صداى جيغ زنگ تفريح دلم رو هرى ميريخت پايين و فقط ميخواستم برگردم بلوك هشت قاطى همبازى هام. ميخواستم برم ژوئن دو، كه تو طبقه دوم اش، دخترى بود كه با موهاى طلايى و خنده هاى نازش، آتيشى غريب رو به جون بچگى ام مينداخت. اسمش سمانه بود، سمانه بَشتر. روزى كه واسه هميشه از بلوك هشت به بلوك يازده اسباب كشى كرديم رو يادمه. يازده سالم بود. سمانه روى بالكن مثل فرشته ها وايساده بود. يواشكى سير نگاش كردم. واسش دست تكون دادم و براى آخرين بار يكى از اون لبخندهاش رو بهم امانت داد. كاش كه به جاى شايان منو دوست داشت. شايان بهترين دوست و همبازيم بود. بعضى شبهاى تابستون، بعد از ساعتها بازى با گله هم بلوكى ها، سمانه لباس عروسشو ميپوشيد و دست تو دست شايان، همه بچه هاى بلوك هشت واسشون عروسى ميگرفتن. زوج پيرى كه طبقه اول بودن، واسشون شمع روشن ميكردن و ما هم هلهله زنان دورشون حلقه ميزديم. اون شبها، گاهى يه نمه اشك تو چشمم جمع ميشد كه من بهش امان سرازير شدن نميدادم. همه اون سالها، ذره ذره مهربونى سمانه رو جذب وجودم ميكردم و سعى ميكردم باهاش سر كنم. سمانه رو يكى دو بار ديگه ديدم و بعد از رفتن كامل از ششصد دستگاه، ديگه نديدمش. هيچوقت. هنوز كه هنوزه گاهى تو فيس بوك دنبالش ميگردم ولى هنوز پيداش نكردم. جستجويى مجهول و بيهوده. ميدونم كه اون عشق كودكانه الان زير كوهستانهاى بلوغ و بزرگسالى و وزش بى محاباى باد سرد زمان، سرنوشتى مثل برف اسفند در ظهر مرداد پيدا كرده. شايد شوهرى داره كه ديوانه وار دوستش داره، يا معشوقه اى كه باهاش بدرفتارى ميكنه. شايد هم مثل من گوشه اى از اين دنيا مشغول مرور خاطرات كودكى هاشه. چهار سال قبل، وقتى مشهد بودم، دوباره به بلوك هشت سر زدم. مثل يك آس و پاس جلوى بالكنش پرسه زدم و از يه پيرمرد سراغشو گرفتم. گفت نميشناسه و سالهاست خانواده ديگرى اونجا ساكنند. اگه يه روز سمانه رو ببينم، دوست دارم جمله خاك خورده اى رو كه سالهاست در وجودم نگه داشتم، بين چشمهامون واسه هميشه مثل ماهى تو حوض رها كنم: من عاشق اتــــــــــ

شیکاگو – پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.