سر كردن اين تاج

IMG_019tom

يك شب سرد شيكاگويى، تو ميكده دنج و كوچيك”ويجيز”، تام ميوزيك لبه بار، كنار نوازنده پيانوش مى ايسته و آهنگاش رو ميخونه. جلوش، آدمهايى ساكت و پيك به دست نشستن كه

ماهى دو بار خودشون رو اينجا ميرسونن تا وجود شون رو در ترانه هاى تلخ اين مرد غرق كنند. اينجا درباره اش بيشتر بخوانيد: تام_ميوزيك.

“با اشتراك ترجمه يكى از ترانه هاش، با تام تنهات ميگذارم “سر كردن اين تاج

من یک بطری ویسکی را پرتاب کردم، تا خود ماه افکندم اش. من گربه ای مرده را روی تالاب پارک، مثل قایق بادبانی هدایت کردم. من بهمن را نصفه نیمه تا خرداد روی دوشم کشیدم، تا این تاج را بر سر بگذارم

اینجا، در قلمرو من، من میتوانم خیابان ها را ناشناس میان افراد درنوردم. درجه دار و تنها. من مجبورم با صدای زیر بخوانم تا از این عرش بلند بالا صعود کنم، تا این تاج را بر سر بگذارم

آهای آس و پاس ها، ادعای مالکیت پرستیژ من را نکنید. ای اجنبی ها، دیوار ها را نسازید و محاصره ام نکنید. اصلا چه کسی این قلمرو را میخواهد؟‌ قلمرويى نفرین شده و تار، که تاج اش را بر سر بگذارد

من تا افتادن چرخهای قطار از پل روی سرمان، عاشقت هستم. من تا پوست انداختنِ کالبد نمکینِ این روح زبرم، عاشقت هستم. یک روز، در انتها، من با جامه خالی ات در کفِ جهنم، دایره وار والتس خواهم رقصید، تا این تاج را سر بگذارم، تا این تاج را…تا اين تاج را

شیکاگو – پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.