جنگ جهانِ من

IMG_0408

يكى از اين روزها، با كشتى خاك گرفته ام دوباره به دل دريا خواهم زد. موتورش مثل زودپز سوت كشان و سكان اش از چوب گردو. لنگرش چدنى، گلوله هايش دست دوم و موشك هايش رنگ و وارنگ. رادار چرخان اش هم روى بام عرشه كه در مساحت خلوت روزمرگى، در جستجوى يك اتفاق سيگنال ميفرستد…بيب، بيب. يك شب يخِ زمستانى، رادارم به تب و تاب مى افتد. نشانه ات را پيدا كرده. در چند فرسنگى ام لنگر انداختى و بى خبر از فاصله مان، مشغول پختن شام هستى. بوى برنج زعفرانى ات تا ماه ميرسد و صداى ترانه اى كه زير لب زمزمه ميكنى، به بدنه سرد كشتى ام بر ميخورد و در تك تك سلول هايش مثل آب در اسفنج جذب شده و مجالى براى انعكس پيدا نميكند. با همه اين وسائل و مهمات، با همه اين امنيتِ شناور در آبهاى دم و بازدم، با همه اين ديواره هاى محافظ و پنجره هاى ضخيم كه سالهاست براى خود ساخته ام، جنگِ خواستن ات را دوباره ميبازم. موتور كشتى ام را خاموش ميكنم. پيراهن چرك ام را عوض ميكنم. قايق كوچك نجات را بى سر و صدا روى آب مى اندازم. براى بار آخر كشتى ام را ور انداز ميكنم. حجم اش تداعى كننده يك عظمت ساختگى و چگالى اش به درد نخور. پارو زنان، دست خالى و خالى از ترس، در يك خط مستقيم و ساده، زير نور ماه، با پرچمى سفيد كنارم، دوباره به مرزهاى دوست داشتن ات وارد ميشوم

شهرستان بوفالو – زمستان ۱۳۹۳

Comments are closed.