ایرما

IMG_0021irma

شيكاگو، يكى از اون عصر هاى جمعه ملس پاييزى كه پلكيدن تو خيابونها با تاكسى واسم حس مهمونى رفتن رو داره. يكى از عادت هام اينه كه قبل از شیرجه تو دل شب و گم شدن زير آسمون تاريك شهر، يه كافه لاته پر ملاط، يك بطرى آب معدنى و يه بسته كشمش و آجيل مخلوط ميزارم بغل دستم و با صداى موزيك، مهمات خيابون گردى كامل ميشه. ماشين شخصى ام فكستنيه و به روغن سوزى افتاده و رانندگی باهاش لطفی نداره. تاكسى رو هر هفته از كمپانى كرايه ميكنم و اگه شانس داشته باشم يكى از توتيوتا كمِرى های تمیز رو بهم میدن. کلی ذوق میکنم و شيك و پيك تخت گاز ميدم و حتى بعضى وقتا چند تا چراغ قرمز رو هم آخر شب به عشق وطن رد ميكنم. آجيل و آب معدنى به دست از مغازه “وال گيرينز”  (ديوارهای سبز) اومدم تو ماشين. يكى از اون داروخانه هاى زنجيره اى كه توش از چسب دو قلو تا تخم مرغ آب پز پيدا ميشه. ماشين رو كه آوردم نوك خيابون، يك خانم سياه پوست روبرو وايساده بود. واسش چراغ دادم و دستش رو بلند كرد. بر خلاف تصورم آمريكايى نبود و ميرفت محله “آلبانى پارك” كه شمال غرب شهره. با وجود لهجه غليظ اش، گپ مون دلچسب بود و من آجيل و كشمش به دست، داستانش رو كه با سرزندگى تعريف ميكرد گوش ميكردم. تعارف هم کردم آجیل ها رو که نخواست (فکر نکنی من تعارف یادم رفته ها). ايرما چهل و چهار سالشه، مادر و پدرش اهل كلمبيا هستن، ولى خودش متولد شهر ميامىِ  در ایالت فلوريداست. در دوسالگى به كلمبيا برميگردن تا پیش بقیه خانواده باشن. در ماه آوريل سال نود و دو (ميلادى) ايرما کلمبیا رو ترک میکنه و در بيست و يك سالگى تنها به سرزمين تولدش برمیگرده. دو بار ازدواج ميكنه و سه تا بچه داره. پسرش كه بيست و دو سالشه، الان سرباز ارتش آمريكاست وقراره  بهار آينده دوره قراردادش تموم بشه. گفتم: الان افغانستانه؟ -خدا نكنه! بچم رو بخوان ببرن جنگ نميزارم. پسرش ميخواد برگرده شيكاگو و وكالت بخونه. يكى از امتياز هاى عضويت در ارتش آمريكا اينه كه بعد از اتمام دوره، دولت خرج تحصيل دانشگاه رو پرداخت ميكنه. خيلى از جوونهاى قشر كارگر براى استفاده از اين فرصت وارد ارتش ميشن و ولى خوب عده اى شون ناخواسته به مناطق جنگى فرستاده ميشن و نه راه پس دارن و پيش. ايرما بيست و چند ساله كه اينجا كارگرى ميكنه. از خدمتكارى تا بچه دارى. گفت: من عاشق كلمبيا هستم. -دوست دارى يه روز برگردى؟ -آره خيلى. ولى بچه هام اينجان و فعلا نميشه. دختر بزرگش كلمبياست و يك بچه هم داره كه ايرما واسشون پول ميفرسته. دختر كوچيكش شيكاگو دبيرستان ميره و ميخواد فيزيوتراپى بخونه. گفتم بچه هات پس تو پيرى هوات رو دارن ايشالا. خنديد: من روشون هيچ حسابى باز نكردم. من ميخوام دوباره ازدواج كنم. یه شوهر خوب پولدار. الانم يه دوست پسر مكزيكى دارم كه دارى منو ميبرى پيشش. كارگر ساختمونه و سى و هشت سالشه. خنديد و گفت: فكر ميكنم سن اش رو خالى ميبنده. ولى مرد خوبيه. گفتم: ايرما با اينكه  انقد كار ميكنى و يه تنه خرج بچه هات رو ميدى، خيلى از زن هاى مسافرم كه هم سن و سالت هستن و پولدار و خرج كسى رو هم نميدن، روحيه و سرزندگى تو رو ندارن. با همون لهجه لاتين شيرين اش گفت: چرا نباشم خوب؟ پولدار كه نيستيم. تلويزيون و يخچال و ميز و مبل داريم و دستمون به دهنمون ميرسه. تو كلمبيا بعضى از فاميل هام خرج مدرسه بچه هاشون رو هم ندارن. نزدیک تقاطع ‘لارنس’ و ‘پولاسکی’  زدم بغل. از اون محله های پر مهاجر، از رومانیایی و کره ای تا مکزیکی و عرب و شیکاگو ای اصیل نشین. چند خیابون اونورتر هم کبابی آقا غلام هست که از ایرانی های قدیمی اینجاست. ‘دانیل’ دوست پسر ایرنا  از اونور خیابون اومد که باهام حساب کنه. از ماشین اومدم بیرون و سلام علیک کردم. گفتم میخوام ازشون عکس بگیرم. دو تاشون غش غش میخندیدن و قند صفاشون تو دلم آب میشد. این تصویر رو تا ساعت پنج صبح و اتمام شیفت، کنارم نگه داشتم. دوست داشتم چهره ها و برخوردهای سرد مسافرهای اعیون رو با این تجربه خنثی کنم.

شیکاگو – زمستان ۱۳۹۳

Comments are closed.