آذر و من

IMG_0435

بعضى خواهر برادرها، شهر تولدشون، چشم و ابروشون، و پدر مادرهاشون با هم فرق دارن و همبازى ها و همسايه هاى بچگى شون هم هزار كيلومتر از هم جدا بودن. شونزده هفده سال پيش، يه بعد از ظهر تابستونى، يه جايى اون بالاهاى ميدون پونك كه آسفالت تموم ميشد و خيابون خاكى اش پيچ و واپيچ تا دم كوه ميرفت، طبقه چهارم يك ساختمون آجرى، من آبجى دوست داشتنى ام رو واسه اولين بار ديدم. داستان اون سالها و فصلهاى بعدش يه كتاب تلخ و شيرينه… يه هفته پيش و بعد از چندين سال دورى بالاخره تونستم خودم رو به يه شهر كوچيك كنار مرز كانادا برسونم و دوباره پيش اش باشم. شهر كوچيك كه ميگم كلى جمعيت داره ولى پياده روهاى خالى و بى جنب و جوش اينجا كجا و شهرستان هاى خونه كجا. اينجا كنار آدمهاى دوست داشتنى مثل خودش كه واسه ادامه تحصيل از ايران اومدن و تو دانشگاه همديگه رو پيدا كردن، چند روزى مهمون بودم. جمع دنج و صميمى شون، دوستيهاى گره خورده به هم زبونى و جبر دورى، و به خصوص قيمه پلو و زرشك پلو ها شون، منو به حسرتى شيرين انداخت. ته دلم خواستم به بهونه موندن كنارشون و به خصوص آذر عزيزم، تو شهرشون دانشجو بشم. ارتفاع صفاى دل اين بچه ها از برج هاى شيشه اى شيكاگو و نيويورك خيلى بلندتره و همينجورى ميره اون بالا بالا ها و به يه ماهواره معلق در مدار زمين ميخوره و يه لحظه آنتن ها و فرستنده هاش به سكسكه ميفتن. چند دقيقه بعد، ماهواره يواشكى روشو ميكنه سمت ماه و ميفرسته شون اونطرفى. ماه هم بعد از يك لحظه مكث، مثل اتوبوسى كه تو يه ايستگاه دور افتاده يه مسافر غريب رو سوار كرده باشه، به مسيرش ادامه ميده. شب بعد، زير آسمون تهران و مشهد و بوشهر و يزد و شيراز و اردبيل و همدان و … مادر پدرهاى اين دانشجوها سر سفره هاى شام شون نشستن و كم صحبت و پر صحبت، كانال يكى و منوتويى، كالباسى و عدس پلويى، خونه اجاره اى و صاب خونه اى، دلتنگ بچه هاى دانشجو و پناهنده شون، شام رو شروع ميكنن. تو تاريكى شب ولى، نور ماه از اون بالا بالا ها يك امانتى رو آروم و بى سر و صدا از آسمون مياره و دم در حياط ها، رو فرش اتاقها، و لب پنجره هاشون با احتياط ميزاره پايين… به اميد روزى كه قلم ها و دوربين ها و سازها، اميدها و آرزوها و بينش ها و انديشه ها، براى رشد و بقا و به مقصود رسيدن، به خود حذفى و ويزا و پذيرش و مهاجرت نيازى نداشته باشن

شهرستان بوفالو – زمستان ۱۳۹۳

Comments are closed.