غريبه هاى قبل از طلوع

IMG_0024couple

شيكاگو، شب شنبه ( شب جمعه خودمون) ساعت سه صبح. يك مواد فروش جوون كه از محله پورتوريكويى ها سوار كرده بودم و باهم گپ ميزديم رو كنار ايستگاه قطار “خط آبى” پياده كردم و قبل از راه افتادن، يك زوج لبخند به لب همچين قبل از بسته شدن در مثل يار تعويضى پريدن تو ميدون تَنگ تاكسى. به محله “پيلسون” (Pilsen) ميرفتن. محله اى كه اواسط قرن نونزده توسط مهاجران كارگر آلمانى و ايرلندى تأسيس شد و چند دهه بعد مهاجران كشور سابق “بوهيميا” كه بيشترش الان جزو جمهورى چك محسوب ميشه، به اونجا اومدن كه خيلى از خونه هاى سبك خودشون هنوز پابرجاست. اوسط قرن بيستم و در پى گسترش ساخت و ساز دانشگاه ايالتى در شيكاگو در همان نزديكى ها، مهاجران مكزيكى مجبور به كوچ به پيلسون شدند. از اون سالها تا امروز، پيلسون هويت مكزيكيش همچنان پررنگه و موزه هنرهاى مكزيك هم كه بين انبوه رستورانهاى كوچيك و بزرگ مكزيكى مستقره، از مهمترين مراكز فرهنگى شيكاگو محسوب ميشه. از خيابون “اَشلند” مستقيم انداختم جنوب و بعد از يه نگاه به مسافرهام كه باهاشون يه جور احساس نزديكى ميكردم، صداى موزيكو يه نمه آوردم بالا. اين احساس هاى نزديكى و انس به بعضى مسافرهام الكى و اتفاقى نيست. تو چشمهاى بعضياشون، تو فركانس سكوتشون، و هزار و يك جزئيات ديگه كه تو اين هفت هشت ده سال تو تاكسى آروم آروم اندوخته كردم، يه چيزى هست كه به خاطرش به ادامه سفرهاى خيابونى تن و دل ميدم و سختى بعضى از برخورد ها رو توش حل ميكنم. دود چنگ و دولا چنگ موزيك ام تو تاكسى پيچيده شده بود. به گروهى به نام “دسته ياغيان” (taraf de haidouks) گوش ميكردم كه سالهاست هوش و گوش و حواس منو دزديدن. ده دوازده نفر كولى آكاردئون و ويولون به دست از بيست تا هفتاد ساله اهل دهاتى دور افتاده در رومانى هستن كه بعد از فروپاشى شوروى و سقوط “چايچسكو” ديكتاتور رومانى، توسط دو موسيقى شناس بلژيكى كشف شدند و طنين آوازها و ملوديهاشون سرتاسر دنيا رسيد. دختر مسافر نتونست طاقت بياره و با لهجه رقيق مهاجرى پرسيد: -اين موسيقى مال كجاست؟ قبل از سئوال دومش كه احتمالا ميخواست از اصليت خودم بپرسه پيشدستى كردم: -شما اهل كجايى؟ -سريلانكا. -با خانواده اومدى؟ -نه. همه خانوادم اونجان. اينجا واسه تحصيل اومدم. “آمالى” جزو اقليت پنج درصد مسيحى سريلانكاست و به تارگى تحصيلات فوق ليسانس در رشته روابط بين الملل رو تموم كرده. گفتمش دوست دارى واسه سازمان ملل كار كنى نه؟ -آره، ولى تنها دليلش اينه كه بخاطرش اعتبار شغلى پيدا ميكنم. ادامه داد: راستش من نسبت به سازمان هاى بزرگ بشردوستانه احساس خوبى ندارم. با اينكه هدفشون در ظاهر كمك به كشورهاى فقيره ولى بيش از حد از نظر مالى ايجاد وابستگى ميكنن و تجارت به يكى از اهدافشون تبديل ميشه. به خيابون هجدهم كه قلب محله پيلسونه نزديك ميشديم. -خيابون هجدهم رو لطفا بپيچ سمت چپ… آره ميگفتم، من دوست دارم واسه مؤسسه هاى كوچيكتر كار كنم كه از اين بازيها دور باشم و شايد هم يه روز خودم واسه تأسيس شركت خودم دست به كار شم. چراغ سبز شد و پيچيدم تو خيابون هجدهم. پسر كنارش بالاخره سكوتش رو شكست: همينجا خوبه ممنون. موقع وارد كردن كارت اعتبارى شون به سيستم ازش پرسيدم: شما چيكاره اى؟ با لحنى آروم و لهجه آمريكاييش گفت: من تو فروشگاه زنجيره اى مواد غذايى “آلدى” كار ميكنم. -موفق باشى. دانشجو هستى؟ خنديد: -نه، من فارغ التحصيل رشته فيزيكم. گفتم: شما دو تا خيلى دوست داشتنى هستين. تاكسى متر رو خاموش كردم. كاش ميتونستم ته توى ماجراى فيزيكدان خوار و بار فروش رو در بيارم و با دنياش كمى آشنا بشم ولى دوباره مقصد راه كوتاه تر از قصه مسافرام بود. موقع پياده شدن ازشون پرسيدم: -حالا چجورى باهم آشنا شدين؟ آمالى خنديد: تو كلاس رقص سالسا. دوباره من موندم و تاكسى. موزيك كولى هاى رومانى رو بلند كردم و انداختم تو خيابون اَشلند سمت شمال. راستى، داستان مواد فروش جوون رو [اینجا] بخونید. شب خوش.

شيكاگو – زمستان ١٣٩٣

Comments are closed.