تاکسی، سحر

photo-16

‎دَوران چرخهای تاكسی ام روی جاده خالی، دوران تخيل خسته ام زير ضربان مهيب سحر را ثانيه ثانيه مي يابم. من يك ولگرد به دنيا آمده ام. و يكي از همين صبح های ملس، ولگردی هايم با مدار زمين موازی ميشود و به رهايی ميرسم. رهايی ای بس بی اهميت تر از تكرار فصل ها‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

 

 


Comments are closed.