گرگ غواص

IMG_0025gangsta

 تو محله هاى غرب شهر، آنجا كه مسافرهاى مست بامدادى پشت ديوارهاى سرد آجرى ناپديد ميشوند و نگهبانان سياه چرده محله هايى كه با قانون فشنگ هاى قاچاقى و از زندان هاى ايالتى اداره ميشوند، جلوى خوار و بار فروشى ها آبجو به دست پرسه ميزنند، به روغن سوزى شبانه ام ادامه ميدهم و مثل خطى گم شده روى هندسه پوچِ اين شهر، نوسان ميكنم. من يك مسافركش ام. بقيه ام ماست مالى شده و از روى شانس. دو و نيم شب است. پنجره تاكسى ام نيمه باز و درها قفل، مشغول بازگشت تخيلى به طهران ام. طهران سال هفتاد و هفت شمسى كه تنهایی کشیدن روزمرگی ام بود. كنار پاركى كه تابستان پارسال با يك پسر املاكى در يك پيك نيك دوستانه بد جور دعواى لفظى كرده بودم، سوارش كردم. قبل از پيدا كردن فرصتى براى شكستن يخ بينمون، يك كيسه پلاستيكى رو گرفت بيخ گوشم: -حشيشه. ميخرى؟ -نه، ولى دوست دارم باهات… -اگه نميخرى بيا يكى چاق كنم و تا اونجا بكشيم. ميتونم كرايمو با حشيش بدم اصن. -من نميتونم بكشم رفيق. زياد اهلش نيستم. پشت فرمونم اگه بكشم هم ميريم ته دره اين شهر مسطح. ولى مجانى ميبرمت به شرط اينكه داستانت رو واسم بگى. -من يه گرگ تنهام. بيست سالمه، بچه اطراف شيكاگو. -دبيرستانت رو تموم كردى؟ -آره. تو كالج عمومى درس ميخونم -كارت خيلى تخم ميخواد. اگه من هم داشتم شايد همكار ميشديم. حرفمو قطع كرد: -نميخوام حرف از نژاد بزنم ولى چون من سفيدم، پليس انتظارشو نداره. كلا روى من اونقد حساسيت نيست. -آره، اگه سياه بودى کلا بيشتر بهت گير ميدادن. حالا چى ميخواى بخونى؟ -تجارت. واسه من علف فروشى و بيزينس سر و ته اش يه چيزه. يه سيگار دارى؟ -آره. الان ميدم بهت. دوباره اصرار كرد: بيا باهم يه سيگارى بكشيم ديگه. -شرمنده داداش… ولى بيا اين سيگارت. حالا چرا بازرگانى؟ -جابجا كردن كالا. هر چيزى يه قيمتى داره. اگه بتونى روى پنجاه سنت دوهزار درصد سود كنى يه كارى رو دارى درست انجام ميدى ميفهمى؟ اگه بتونى چهار برابر چيزى كه دارى سود كنى، بدون ريسك و خطر، بايد بزنى تو كارش. ولى در نظر گرفتن ريسك مهمه… من رفيقام به خاطر پونصد دلار جنس كشته شدن. -از كى شروع به فروش كردى؟ -شونزده سالگى.  -تو واسه رشته بازرگانى ايده آلى. وارد بودن به قوانين جنگل خيابونا جلوت ميندازه. -من اهل كتاب هم هستم ولى بايد بين كتاب و تجربه خيابونى تعادل برقرار كرد. پرسيدم: بيشتر مشترى هات چجورى ان؟ -از زن هاى پولدار خونه دار تا بچه هاى پايين شهرى. چراغ سبز شد. پرسيدم: چرا پولدارها خيلى كمتر از خرده فروش هايى كه ازشون مواد ميخرن  زندان ميرن؟ گفت: احمقانه و ضد و نقيضه ديگه. مثل موقعى كه يه پسر دختربازى كنه بچه باحاله ولى اگه يه دخترى همون رفتارو بكنه ميشه خراب. گفتم حرفات رو يكى از اين بچه برجى ها نميزنه. با تاكسى در نزدیکی اسكله ايستگاه قطار شهرى “خط آبى” پهلو گرفتم و لنگر رو انداختم. بعد از چند دقيقه، صدای برخورد لنگر به قعر خيابون به گوشمون رسيد و لبه جدول گير كرد. جِيسون هم عينك غواصيش رو چشمش كرد و بعد از كيپ كردن ماسك اكسيژن و تنظيم عمق سنج اش، در رو باز كرد و بعد از یک شیرجه از پشت، توى تاريكى درياى مجاور به اسكله، ناپديد شد.

شيكاگو – زمستان ١٣٩٣

Comments

گرگ غواص — 1 Comment

  1. Pingback: غريبه هاى قبل از طلوع |