گره های عُقده

IMG_4340 ‎اتفاق هشتُم. در گرگ و ميشِ كوچه های بلوك شرق، نيم هوشيار قدم ميزنم. گره های كور عقده هايم را با چوبه های نحيف كبريت، دانه دانه و با حوصله ميسوزانم. بعضی شان خاكستر ميشوند و مثل دانه های فلفل سياه روی پياده رو ناپديد ميشوند. بعضی شان هم كه كبريت حريف شان نميشود، نيم سوخته از لای انگشتهايم رها ميشوند و دقيقه ای بعد مي روند زير دندان سگ هاي گرسنه و استخوانی بخارست. از كودكی، از روزی كه از ديوار خودم را به پشت بام دبستانم رساندم، از ارتفاع مثل سگ ميترسم. از آن موقع، نگاهم را هميشه به بالا ميچسبانم و چشم سوم ام را، مثل زير دريايی اسباب بازی رها كرده ام در حوض بی ته و بي ماهیِ ذهن ام‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.