نقاشی فراری

IMG_4400

‫دوازده سال پيش، در خيابان وليعصر، بعد از درگير شدن با گارسون هاى يك رستوران، جزيياتش بماند، دو نفر با يك موتور هوندا اومدند و منو بردند. دفتر نقاشيم كه پر از هيكل هاى برهنه زنان و مردان انتزاعى بود رو از كيفم پيدا كردند و رفتيم به يك زير زمين كه جزيياتش بماند. با كلى التماس راضى به ول كردن ام شدند. اون كه خوش برخورد تر بود، دفترم رو آرام آرام جلوى چشم هام ريزه ريزه كرد و ريخت به خاكروبه. در خيال خودش من رو آزاد ميكرد از آن بدن ها و هوس ها… بعد هم نصيحت به “معروف” شدم و راهى خونه. ديشب، بعد از اون همه سال، يكى از اون نقاشيها رو اتفاقى پيدا كردم. انگار كه تونسته بود توي همهمه ترافيك خيابون وليعصر، يواشكى از لاى دفترم فرار كنه و حالا هم واسه خودش شغلى تو يكي از بوتيك هاى بخارست دست و پا كرده. دوست داشتم ازش بپرسم كه تا به اينجا رسيدن چه ها سرش اومده. ميخواستم بهش بگم كه چقدر خوشحالم كه مثل بقيه ريزه ريزه نشد. ولى انگارى خودش رو به كرى و كورى زده بود. شايد ته دلش، هيچ وقت من رو بابت تسليم كردن بقيه نقاشى ها نبخشيده بود.‬

‫بخارست – تابستان ۱۳۹۳‬


Comments are closed.