ینگه خالی دنیای من

IMG_4472‫يكی از همين روزها، دم غروب، ابرهاى آسمان فرهاد مهراد، كه سالهاست سرگردانند، گذرشان ميفته به ينگه خالى دنياى من. با نيمه زبون مادرى ام، يواشكى درد دل ميكنم با يه گوشه شون. بعد از پياله چندم، طاقت ام سست ميشه و ميپرسم شون… من چرا فرارى ام؟ از خودم و خونه ام و فرشته ها و جونور هاش. كى من رو پرت كرده به دخمه بى وطنى به جز خودم؟ يه هو يك سكوت خوب مياد وسط. يه باد ملسِ دم غروبِ مردادى. ابرا پايين تر ميان. ميتونم نم نم شون رو بو بكشم. تا يكى از تيكه هاشون انگارى ميخواد جوابم رو بده، اون باد ملس ميشه طوفان زشت غبار و چشم هام رو ميخشكونه. چشمهام رو كه باز ميكنم، به جز تابلوى عظيم و كريهِ تبليغ كوكاكولا، نه ابريه و نه باد ملس. قبل از رفتن پى كارم، روى ميز چوبى ميكده با ناخون هام حك ميكنم: آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه. ‬

بخارست – تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.