دریای تیره

IMG_4568 ‎يكشنبه شب، نزديك ساعت ٢، راهم رو تو كوچه پس كوچه های بخارست گم كردم. از جلوی يك بار محلى رد ميشدم كه توی حياط اش يك چهره آشنا رو ديدم. مردی كه سفر قبل باهاش رفيق شده بودم. شبِ رفتنم به فرودگاه به من گفت كه با دوچرخه اش از بخارست تا جنوب يونان ميخواد پا بزنه و خودشو برسونه به يك جزيره دور افتاده. فيلم بردار تلويزيون بود و آدمى با طبع ساختار شكنانه. شب های زيادى تا دم سحر در ميكده های جور و واجور می پلكيديم و زمين و آسمون رو با تئوری هامون به هم ميدوختيم. اتفاق هايی كه از زمان رفتنم تا يكشنبه كه دوباره ديدمش بين مون افتاد، چيزی كمتر از كابوسى هولناك برايم نيست. حالا جزيياتش بماند…اونشب، در انزوايی عجيب، كنج حياط كنار درچرخه اش با يك بطری خالی آبجو نشسته بود، من رو كه ديد سعى كرد جا افتادنش رو پنهان كنه. جلوش نشستم و سعى كردم بر ميل شديدم به كوبيدن بی رحمانه بطرى خالى به سرش و شكستن جمجمه اش غالب شم. يك ساعت بعد، در حالى كه با لحن موذيانه اش بهم ميگفت “احسان، تو خيلى پايين تر از اين حوفهايی. پيشنهاد ميكنم كه خودت زندگيت رو تموم كنی.” دوچرخه اش را برداشت و ناپديد شد. دقيقه اى بعد كه به خودم اومدم، تنها نشسته بودم همون جايى كه ساعتى قبل اون رو ديده بودم. بى اختيار بلند شدم و رفتم سمت ميزى كه آخرين مشترى ها دورش بودند. يك گروه دختر و پسر هم سن و سال خودم كه به خاطر شنيدن سر و صداى ما، كنجكاو داستانم بودند. از سير تا پياز براشون گفتم. امروز ظهر، با يكيشون و مادرش كه پشت فرمونه، بخارست رو ترك كرديم. من رو با خودشون ميبرند به درياى سياه‫.‬

‎جاده های رومانی ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.