ششصد دستگاه

IMG_4593 ‎پناهنده های درياى سياه. تا امروز تنها تصورى كه از اينجا داشتم بر ميگشت به سالها قبل و خوندن داستانهاى تن تن و ميلو… واقعا سر و ته ام رو هم كنن، هنوز صداى يه بچه شهرستانى رو يه جايى اون وسط هاى دلم ميشنوم كه آرزوش “معمولى” شدن بود و مثل خارجى ها و بچه هاى تهران “بودن”. انگار كه صداش هيچ فرقى نكرده از اون موقع ها ولى هر چند وقت يه بار يه تلنگرِ بد ميزنه بهم و ميگه “اِسى، تو كجايى و ايستگاه قطار كجا.” من ايستگاه رو خيلى وقته كه رد كردم و بوفه تعطيل و ريل هم تموم. من هميشه بچه بلوك ٨ شيشصد دستگاه مشهد. عشق بچه گی هام ام اسمش سمانه… اين حرف ها رو لطفا جايی نگو بين خودمون بمونه. وقتى كه بينمت از خجالتت در ميام رفيق‫.‬

‎واما وکه ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.