دنیای من

IMG_4618 ‎اينجا، دنياى من نيست. ديشب تا طلوع آفتاب، كنار ساحل، پا به پاى يك مشت ديوانه و ديوانه پرست، پياله پياله رفتم جلو تا نورهاى اطرافم تار ميشد و ميخزيد تو آب درياى سياه. وسط هاى شب، همه چيز سبك شده بود و انگار جوش ابدى خورده بودم به قهقهه ها و رقصيدن ها با در و داف هاى رومن تبار. با يك كارگر ساختمونی اهل بارسلون و رفيقش كه كارگردان سينما بود و بد قيافه تر از كله ماهى و مسلط به زنبارگى، و دختر هم سفرِ بخارستى ام، مثل سربازهاى كودنِ جنگ كبد با الكل، كلوپ ها رو در مى نورديديم. در بحبوحه شبى كه انگار مال من بود. جايى بين اون همه غوغا، يك اتفاق آشنا دوباره افتاد…اون نيروى جاذبه قريب، جايى سمت افقِ گرگ و ميش دم سحر پيداش شد. با صبر و صلابت هميشگيش، مثل سياه چاله كهكشانى، همه چيز رو شروع كرد به بلعيدن سمت خودش. همه اون احساس امنيت و احساس “شهروند جهانى” بودن ام رو كه ساده لوحانه مثل فرش پهن شده بود روى درياى پيشِ روم، بيرحمانه لوله ميكرد مثل قلدر شر خر كه اومده طلب اش رو بگيره. با طلوع خورشيد، دوباره به نقطه صفر رسيده بودم. عريانِ عقده ها و انزوا. دور و برم صحنه اى كم اغراق تر از سكانس آخر فيلم “قربانى” تاركفسكى نبود… مردها و زنانى كه همانجا روى ماسه ها بيهوش شده بودند و سگ هاى ولگرد كه بي هدف ميدويدند و بازماندگان شب كه مثل خورشيد پرستان، با طلوع ميرقصيدند. خانه پوشالى من هم كه دوباره مي سوخت در افقِ رو به شرق. اينجا دنيايى زيباست. دنيايى كه آدمهاش درگير درد هويت و استتار ماهيت نيستند. دنيايى كه بدن زن متعلق به خودشه و نه مردان مبتلا به عصيان. ولى اينجا دنياى من نيست. دنياى من، دنياى نگاه هايى است كه ناباورانه به تماشاى تخريب نشسته اند و براى درمان درد، در ذات شان قنات ها كنده اند در جستجوى جواب. قنات هايى بس عميق تر از هزاران چاه نفت و گاز. دنياى من دنياى آدم هايى است كه دلشان از صد درياى سياه و سفيد پر تلاطم تر و پياله عرق شان و دعاى شبشان، موازى يك خط بى انتهاست. اينجا، دنياى من نيست‫.‬

‎درياى سياه ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

Comments are closed.