سمینا

IMG_4984 ‎اميدوارم كه دوستان مذهبى ام قبل از قضاوت عكس، متن رو بخونند. من از همراهى تان خوشحالم و اميدوارم از اشتراك اين تجربه ها كدورتى پيش نيايد. من به همه همراه هانم اعتمادم را سپرده ام. “سمينا” را عصر يكشنبه در كافه اى مجاور درياى سياه كه با دوستش “آنكا” نشسته بود ديدم. چند ساعتى بود كه تنها و قدم زنان سعى بر تسلط بر اضطراب ام داشتم و با تنهايى و بى زبانى ام در ميان هزاران آدم دست و پنجه نرم ميكردم. نگاه هايى كه به چشم يك غريبه و حتى كولى تحمل كرده بودم، كم كم بر روانم تاثير گذار ميشد. تصميم داشتم با اتوبوس برگردم بخارست اون شب. از كنار ميز اين دو كه رد ميشدم، ثانيه اى چشمهايم در چشمهايش گره خورد. حس كلافگى خفيف همراه با سراسيمگى بچه گانه سرتاسرم را فرا گرفت. بدون مقدمه و بى اراده، اومدم كنارشون و اجازه گرفتم كه بشينم. كمى جا خوردند و بعد از اينكه گفتم يك غريبه هستم جايى كنارشون برام باز كردند. اين عكس، دوازده ساعت بعد از اتفاق اول گرفته شد. از دم غروب، بعد از باز شدن سر صحبت ها، بدون مصرف قطره اى الكل و دود، تا طلوع خورشيد، داستان هايم را برايشان گفتم و داستان هايشان را شنيدم. سمينا كه فارغ التحصيل رشته ارتباطات هست، يك هفته ديگه چند ماهى به اندونزى سفر ميكنه و با يك خانواده مسلمان زندگى ميكنه. آنكا كه مشغول گرفتن دكتراى نوازندگى پيانو هست، ميخواد بعد از اتمام تحصيل، موسيقى رو چند سالى كنار بذاره تا به قول خودش دوباره ضميرش رو با موسيقى به هارمونى برسونه. هوا كه تاريك شد، قدم زنان رفتيم به آخرين ميكده ساحل كه روى يك تپه بود. با تماشاى مشترى هاى مست و چايى به دست، حرف ها بى پرده تر شدند و بيم اعتراف كردن به دو غريبه با بالا آمدن ماه، مثل گچ بيخ ديوار ميريخت. ساعت ٣ بود كه تنها آدم هاى باقى مونده بوديم اونجا. دو مرد ساقى هم دخل رو بستند و قبل از تعطيلى و رفتن، گفتند كه ميتونيم تا صبح اونجا باشيم. چشمها و گوشهاى من، مثل پاندولى وصل به سقف، در نوسان بين اين دو زن بود و مغز لعنتى ام، با پيشدستى بر واقعيت، اتمام اين شب را نيشخند زنان يادآورى ام ميكرد. از عاشقى هاى ساده لوحانه ام برايشان گفتم و مثل بازى پينگ پونگ آنها هم از خودشان. ميدانستم كه جايى ميان آن نگاه ها، جانورِ درونم زير چشمى همه چيز را مي پاييد و مثل قمار باز قهار در پوكر با يك مبتدى، به بردن بازى مطمئن. من هم تقلب كنان و محتاطانه، از باختن به جانور هميشگى ام سر باز مى زدم. ولى گاه به گاه به خود اجازه گم شدن در چشمهاى سمينا را صادر
‎ميكردم و بعد از غوطه اى بي محابا، سالم به ساحل ميرسيدم‫.‬ ساعت ٥، راهى دريا شديم. ده دقيقه اى به طلوع مانده، زديم به آب. خورشيد كرشمه كنان پديدار شد و من معلق در آب شورِ افكارم، در وسوسه پيش رفتن تا پايان ام جايى در افق و باز نگشتن. با رسيدن خورشيد به زاويه صبح، راهى يك قهوه خانه شديم. بعد از بلعيدن دو تخم مرغ آب پز و تماشاى سيرِ آن چشم ها، عزم بيچاره ام را جزم كردم و پس از بوسه اى به گونه هايشان، فرارى شدم. با بغض اى ماسيده در گلوى خشك ام، فرارى شدم از آن چشمها و از آن وجود كه ته صداش، فركانسى آشنا را ميشد تشخيص داد.  فرار از گرفتار شدن در تجربه اى كه لذت به دست آوردنش به زخم از دست دادنش نمى ارزد، شد جرقه آتش آشفتگى ام.  شايد يكى از اين روزها، صدايى بس آشناتر، به نجاتم از اين آشفتگى ها بشتابد‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

Comments are closed.