به پدرم نشون ندین

IMG_5034 ‎مسافر، تو تاكسىِ من مي مونى يا اينجا پياده ميشى؟ ازت پرسيدم چون از اينجاى سفر از محله هاى زشت و خاكسترى تر از قبلى ها عبور ميكنيم. ممكن است دود هاى غليظِ زباله هايى كه هوار زنان، طرد شدنشان را آتش گرفته اند به داخل سرايت كند و عابرهاى بدون سر، پشت چراغ قرمز، چشمهاى شان را كه در مشت هايشان مخفى كرده اند، مثل توپ هفت سنگ پرتاب كنند به سوى مان. اگر بيايى، ممكن است بين سرنگ و خشاب، انتخاب آخرم را روى كف دستت به ثبت برسانم و بقيه راه رو پياده بريم. من به اين مسافرت ها عادت كرده ام اما تك و تنها. پانزده ساله كه منتظر ات بوده ام و حالا كه سرزده آمده اى، مثل روز اولِ مسافر كشى كه فربه زن بيچاره را كه اولين مسافرم بود به گه خوردن انداختم، به تانگويى ابلهانه افتاده ام. با من بيا. ساندويچ و نوشابه مهمون من تا اتمام بنزين‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.