لنگِ ظهر

IMG_5048‎دوباره در اتوبوس خط بخارست به دهات كِلِجان به خودم ميام. هواى داغ ظهر كه دمپايى هاى پلاستيكيم رو به التماسِ عرق پام انداخته و اتوبوس پر از كولى ها كه بعد از چند روز كار در شهر بر ميگردند خونه واسه سوختگيرى تن و روح. زن زنبيل به دست هم در آخرين لحظه خودشو ميرسونه به اتوبوس. براى خيلى هاشون بعد از بارها همسفر بودن، از روزهاى سرد زمستون سفر قبل تا الان، شدم چهره غريبه اى آشنا. بعيد ميدونم كه يه بچه مشهدى رو تا حالا از نزديك ديده بودند. از همون روزاى اول، از لابلاى حرفهاشون ميفهميدم كه گاهى راجع به من حرف ميزنند. روزهاى اول كه سعى ميكردم اضطرابم رو ازشون پنهان كنم تا اين روزا كه بعضى وقتا به جوكهاشون ميخندم بدون كلمه ايش رو فهميدن… چند دقيقه قبل با زبون شكسته رومانى ام باهاشون گپى زدم. يكيشون كه شبيه خلاف كاراى قديميه با كلاه شاپو، بهم گفت كه ويولون نوازه. آبجو به دست دعوتم كرد خونش. منم به فارسى گفتمش مخلصيم مشتى، ايشالا خدمت ميرسيم‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.