مادر

IMG_5299‎نيكولِتا، ٢٤ سالشه و نوزاد سه ماه اش نيكولاس رو در آغوش داره تا خوابش ببره. پسر اولش فلورنتين ٤ ساله و شوهر هم سن اش اشتفان (به پست هاى قبل رجوع كنيد) و ميشه عروسِ تاگوى پير. نيكولتا تنها كسى تو خانواده و جزو معدود آدم هاى روستاست كه مقدارى انگليسى بلده و بدون اون من نميدونم چطور تا اينجا ميتونستم از بى زبونى دوام بيارم به خصوص تو زمستون كه اولش كلى معذب بودم اينجا. تا پارسال با شوهرش آلمان بود و براى امرار معاش در كلوپ هاى شبانه استيريپ تيز ميكرد. بعد از حاملگى دوم برگشتند روستا و در خونه خانواده اشتفان زندگى ميكنند. بيشتر خانواده هاى كولى در يك خونه همه باهم زندگى ميكنند و با پرتعداد شدن خانواده، اگر توانايى ماليش باشه، خونه كلبه اى جديد اضافه ميكنند به ملك. نوزاد نيكولتا كمى بعد از رفتن من، زودرس به دنيا اومد و ماشالا الان خوبه. در شبهاى زمستون، بعد از اتمام روزهايى كه با شكم حامله اش دنبال بچه اش و كمك زنِ تاگوى بدو بدو ميكرد، بعضى وقتا پاى حرف اش مى نشستم. در سكوت شب، بدون سر و صداهاى بچه و مادرشوهر و همسايه و سگ و گربه و بقيه، انگار ميرسيد به آرامشى عميق كه توى اون لحظه ها، فرداى كم و بيش قابل پيش بينى اش، حل ميشد در سكوت شب. هفته قبل، از پليس براى اشتفان يك نامه اومد كه بماند… نيكولتا ميخواد هفته آينده براى يك ماه برگرده آلمان و بخاطر مشكل شوهرش كه نياز به پول داره، استيريپ تيز كنه. بهم گفت يه جورايى خوشحاله كه ميره سفر. به اين فكر ميكنم كه شايد اين براش فرصتى باشه كه در آينه خودش را، و زيبايى اش را روزها سير نگاه كنه و جايى كنج دلش، با احساس يك دختر ٢٤ ساله بودن به اشتراك برسه‫.‬

‎دهات کلجان ‫-‬ تابستون ۱۳۹۳


Comments are closed.