به دنیا آمدن

IMG_5468‎مقصد عصر امروز را به حجم اتوبوس سپرده بودم كه ناگهان تاكسى هاى بخارستى، با شبيخونى بى تأمل و سراسيمه وار، محاصره ام كردند و درست قبل از تسليم شدنم، مانند گربه هاى خيس پا به فرار گذاشتند. سعى در چيره شدن بر ماليخولياى امشب، فقط سرعت ذوب شدن افكار را در كاسه سرم بالاتر ميبرد و آن موقع است كه با تصميمى غريزى، توى جا سوئيچى ام دنبال كليد تاكسى مى گردم. موتور به روغن سوزى افتاده اش مثل بادبان و فرمانش، سكانى كه لاشه كوفته ذهنم را در خيابان هاى باران زده آگاهى ام هدايت ميكند و دم دماى سحر، به ساحلِ خواب ميرساند. سگم رو بزنند يك مسافر كش ام تا آخر خط. نوشتن براى من مثل كندن زمين شده است. هر چه بيشتر بنويسى، انگار بيشتر در عمقى كه خودت نقب زده اى گرفتار ميشوى. در آخر، دست نوشته ها را باد ميبرد و باران به گِل و لاى مى نشاند و تو مى مانى و سوراخى كه در كف اش قلم به دست ايستاده اى. هر چه از سطح زمين دورتر ميشوى، صدايت هم برايشان نامفهوم تر ميشود و دست آخر با بى حوصلگى، ديوانه اى بيچاره خطابت ميكنند و سوار بر تاكسى ها، به خانه هايشان ميروند. با ساك سفر در ميكده “لا كوپاك” تنها نشسته ام. چهار دقيقه قبل به وقت محلى، ٣٤ سالم شد‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستون ۱۳۹۳


Comments are closed.