خواب در بیداری

IMG_5557‎بعضى چهره ها و صداها را بايد از جريان ناهنجارِ روزمرگى نجات داد و محتاطانه حك كرد روى گوشه اى دنج در ديوار حافظه و به پرسه زدن در شهر واژگون زندگى ادامه داد. بعضى تصاحب كردن ها و گره زدن ها و گره خوردن ها، به درز تدريجى نور در محفظه امن دوربين قصه هايم مى انجامد و نگاتيو را به باد فنا ميدهد. من، شفافى قصه هايم را به طمع محشرِ پيش رفتن در بازى تكرارى مصرف يك تن ترجيح ميدهم. در دقيقه هاى سورمه اىِ ورود تدريجى شب، دوباره در صورتش رها شدم و براى اولين و آخرين بار در آغوش كشيدمش. فردا راهى سفر است با بليط يك طرفه. جملاتى كه در انتها بين مان رد و بدل شد، مثل پول نقد در جيب عياش كه به سرعت خرجِ عرق و سيگار ميشود، در گيجى ام به باد رفت. پايان اين قصه را به تماشاى قدمهايش سپردم و گوشهايم را به فرهاد مهراد. شايد يك شبِ دور كه راهم را دوباره در شهر گم كردم، به اون ديوار برسم و بشينم و سيگارى روشن كنم و قصه اى جديد كنارش بنويسم‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.