منتظر نهار

IMG_5722 ‎منتظر نهار در آشپزخونه خانواده كولى سندو نشستيم. كامِليا ٢٦ ساله، پنجمين فرزند خانواده (سه دختر سه پسر)، مشغول كمك به مادرش هست. چند ساليه كه در نورنبرگ آلمان در آرايشگاه كار ميكنه و هر چند ماه برميگرده به دهات كلجان. خواهر برادرهاش همه ازدواج كردند و بچه هم دارند. از موقعى كه كامليا رسيد اينجا، مادر و پدرش و بقيه به شوخى و جدى ميگن كه باهم ازدواج كنيم. هم من هم كامليا ميخنديم و ميگيمشون ما مثل خواهر برادريم. اينجا هر رابطه رومانتيك بايد به ازدواج ختم بشه وگرنه اختلاف پيش مياد… من كه از اين فكرها ندارم ولى ميخوام يه روز پاى تلفن به مادر پدرم بگم كه شايد يه دختر كلى بستونم و عكس العمل شون رو ضبط كنم… مراسم عروسى اينجا دو سه روز طول ميكشه كه بيشترش رقص و پايكوبيه. بگذريم… گربه اى كه منو چهار شاخ مى پاد و انگار نگهبان كاملياست، زمستون كه اينجا بودم بچه بود. وقتى برگشتم دو تا بچه زاييده بود ولى هنوز بازيگوشى اش رو حفظ كرده بود. دو سه روزيه كه پيشى و بچه هاش ناپديد شدند. مادر كامليا كه از تو كوچه ها پيداش كرد و ازش مراقبت ميكرد، خيلى ناراحته و دنبالش ميگرده. ميترسه كه سگها… امان از چرخه طبيعت‫.‬

‎دهات کلجان ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

Comments are closed.