خانه اش

IMG_6076‎هشت نه سال قبل، وقتى نصفه شبها از مسافركشى دست ميكشيدم و تن و ضمير كوفته ام را ميرساندم به خانه اش، ميدانستم كه خواب است. معلم بچه هاى بزهكار دبيرستانى بود و ساعتش به زنگ زدن در بوق سحر عادت داشت. در زير زمين خانه اش ساكن بودم ولى ترجيح ميدادم كه در كنارش، جثه ام را به خواب بسپارم. يكى دو سالى بود كه ديگر عاشق يكديگر نبوديم ولى دوستش داشتم و از فرط عادت كردن، شيارهاى جديد صورتش را ميتوانستم مثل ريگ از كاسه برنج سوا كنم. بعد از چرخاندن كليد با احتياطى مجرمانه، به سكون شبانه خانه اش وارد ميشدم. فركانس آشناى تنفس سنگين اش را از اتاق خواب، مثل موش كور حس ميكردم و گاهى به جاى راهى شدن به بستر، مثل خواب گردها در گوشه و كنار خانه اش پرسه ميزدم. از اتاق نشيمن تا آشپزخانه اش، به اشيأ و اجسام كه انگار در تسخير سكوت، ناگهان از حركت افتاده بودند نگاه ميكردم. گاهى، در گيراگير بازى بين سايه ها و شب، در تصورى بيگانه و تلخ فرو ميرفتم. تصور اينكه آن روز به جاى كار، در مراسم عزادارى اش بودم و براى اولين بار بعد از مرگش، در خانه اش هستم. ناگهان همه آن اشيأ، فنجان لكه دار قهوه اش، جورابهاى مچاله شده اش، ته سيگارهايش، و همه اجسامى كه لمس كرده بود، چنان حزن سنگينى به خود ميگرفتند كه بغض غريبى در گلويم مى شكست و اشكهايم سرازير. در دردِ نبودنش گم ميشدم و در سوگى انتزاعى ميسوختم. مدتى بعد، راهم رو به اتاقش پيدا ميكردم و كنارش ميخزيدم. در آغوشش آرام ميگرفتم و تجربه نابِ برگرداندن اش از مرگ را، با نفس هايش يواشكى شريك ميشدم‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments

خانه اش — 2 Comments