اينجا شهر قصه نيست

IMG_6114 ‎يوليانو ٢٦ ساله، زن كولى، با دخترش وِرا و نوزادش رائول، همسفر اتوبوس بخارست به دهات كلجان در ظهر داغ. از سفر اول در زمستان، توى اتوبوس مى ديدمش كه حامله بود و با دخترش از شهر به دهات در حركت. امروز براى اولين بار به سختىِ بى زبونيم باهاش حرف زدم. تا امروز فكر ميكردم كه مثل بقيه كولى هاى اتوبوس ميره پايتخت براى كار. بهم فهموند كه خانه داره و شوهرش كارگر ساختمونى كه در يونان و رومانى و كشورهاى اطراف كار ميكنه. گفت كه همه اين مدت به خاطر ديدن خواهرش مياد بخارست. خواهرش كه ده سالشه، چندين ماهه به خاطر سرطان خون بيمارستان بستريه و شانس زيادى براى زنده موندن نداره. هميشه سكوت و نگرانىِ محلول در آرامش اش، از بيشتر مسافرها متمايزش ميكرد. امروز، دليلش رو فهميدم و عكس العملى جز سكوت نداشتم در مقابل داستانش. به ديروز فكر كردم و بچه هاى كافه. به مسافرهاى همه اتوبوس هاى دنيا… و به آدم هايى كه براى خيلى از ما، در يك فريم خلاصه اند و زندگى ها و بدبختى ها در چهره هاشون، مثل ماه شب پشت ابرهاى پاييزى در ابهام، و مثل ماسه لاى چرخ دنده هاى سرسخت دنيا، به فراموشى سپرده ميشه‫.‬

‎بخارست ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.