خانه خنده ها و گريه ها

IMG_6318‎در روز آخر در دهات كولى كلجان، با بقيه خانواده سندو كه چند سفر به خاطر پروژه موسيقى مهمانشان بودم آشنايتان ميكنم. مارچِلا با نوه اش فلورنتينه ٣ ساله، در آشپزخانه منتظر رسيدن بقيه خانواده براى صرف نهار نشسته اند. نهار امروز املت سوسيس و نسخه كولىِ ميرزا قاسمى خودمون و سيب زمينى سرخ كرده. مارچلا از زمره زنانى هست كه توى خانواده هاى خيلى هامون وجود داره. زنى كه بدون وجودش، خانواده توان مقابله با طوفان ها رو نداره. زنى كه دقيقه اى ساكن نميشينه و از شوهر تا نوه اش رو تر و خشك ميكنه و اوضاع مالى رو هم اداره ميكنه… يك شير زن تمام عيار. زمستون كه شوهرش بد جورى سرما خورده بود و تقريبا رو به موت، مارچلا سيگار كشيدن اش رو قدغن كرده بود و هر وقت سيگار دستش ميديد، با جارو مى افتاد دنبالش. اينجا همه اعضاى خانواده و تقريبا كل روستا سيگار ميكشند ولى من مارچلا رو يك بار هم سيگار به دست نديدم. خانواده سندو يكى از پر احترام ترين آدمهاى اينجا هستند. بر خلاف بيشتر خونه هاى ديگه دهات كه انگار دچار هرج و مرجى مزمن اند، مارچلا هر روز مثل ناخدا به مقابله با بادهاى مداوم اقيانوس ميره. حس و حال اين خونه و خانواده كه با من مثل هم مسلك رفتار كردند و همسفره شان كردند ام، براى من حس آشناى خونه مادر بزرگم كه “مامى ناز” صداش ميكرديم رو داره. بچگى هام كه فك و فاميل عيد از تهرون ميومدند و مامى ناز سفره اى ميچيند به گندگى صحن حرم، نميخواستم كه اون روز هيچوقت تموم شه و عين فيلم سينمايى سرگرم نگاه كردن جنب و جوش ها از زيرزمين تا حياط ميشدم و احساس امنيتى ابدى ميكردم. مامى نازم رو بنازم… زمستون كه دور هم بوديم، قبل از رفتنم مارچلا بهم گفت: اگه به قولت عمل كنى و به شوهرم در كار موسيقى اش كمك كنى، براى من هميشه مثل خانواده مى مونى‫.‬

‎دهات کلجان ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

Comments are closed.