شعاع دف حبيبى

IMG_6383‎خداحافظى با بچه هاى كولى دهات كِلِجان. دم رفتن، حريف وسوسه ام براى گرفتن يكى از اون عكس هاى كليشه اى خبرنگارها با بچه ها نشدم و رفتم سراغشون. من نه خبرنگارم نه عكاس و اصلا قصد قضاوت دوستانى كه به بعضى هاشون ارادت زيادى دارم نيست. اگه اين تكنولوژى ها نبود، من از اين ميان بُرها عمرا ميتونستم بزنم. اين عكس رو كه سهوا گرفته شد، براى اشتراك انتخاب كردم. شايد حضور نصفه نيمه ام در فريم با كيف سبزى كه دوازده سال پيش از بابام مؤدبانه كش رفتم، بهترين گوياى انتهاى اين سفر باشه. با وجود اينكه پروژه كار با نوازنده هاى اين روستا روادامه خواهم داد، ولى حقيقت اينه كه من ميرم پى كارم، تو خونه كم و بيش راحتم و پشت فرمون تاكسى، و بيشتر اين بچه ها، آينده هايى بس مبهم تر از مسير مسافر بعدى ام رو خواهند داشت. البته اوضاع اين بچه ها از هم سن و سالهاشون تو كشورهايى كه بمب و آتش، به جهنم تبديلشون كرده خيلى بهتره. چند ماه قبل با دوست عكاسى كه ميدونم خيلى دوست و دشمن داره، راجع به اين موضوع صحبتى شد. در دانشگاهى در آمريكا كه براى دانشجوهاى جوان خبرنگار صحبت ميكرد، به عكس كودك سوماليايى كه رسيد، اسلايد شو رو نگه داشت. عكس، كلوزاپى بود كه انگار با وسواس، جزئيات زجر اين كودك رو مثل براده آهن روى آهنرباى چشمهاى دانشجوهاى جوان به ركى ميپاشيد. بعد شروع كرد به صحبت از مواجهه با اين صحنه ها هنگام عكاسى. اينكه در يك جاى كار، هيجان هاى عكس و سفر و جايزه و… با يك واقعيت تاريك گره ميخوره و ديگر راه پس در كار نيست. اينكه در مجاورت با يك سرى اتفاقها، آدم در كارش و بينش اش به دنيا، به نقطه اى بازگشت ناپذير ميرسه. بعدش هم نوبت خبرنگار آمريكايى رسيد كه گفت اصلا سراغ جنگ تو كارش نميره… كار من كجا و عكاس هاى جنگ كجا و اين عكس هم به اين داستان بى ربط، ولى من به نقب زدن بى هوا به خاطره هام عادت كردم. امروز، دف ام رو كه دست اين بچه ها ميبينيد، به يكى از نوازنده ها هديه دادم. پلى كه به لطف موسيقى، در خيالاتم، كلنگ اولش بين بچه هاى ايران و كلجان زده شد‫.‬

‎دهات کلجان ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

Comments are closed.