خانقاه چمدان من

IMG_6493‎خانه يك غريبه، چه تنهايى هايى را ميتواند مثل كلوخ در مشت بتركاند و دوباره، سخت تر و با شماتت بيشتر از قبل، روى شانه هايم از نو بسازد. در ذهن اش، من يك مرد مبهم، يك بازيگر بد ديگر، و جانورى غير قابل پيش بينى و در ذهن من، او تناقض فلسفه بافى هايم، و دليل اين ماليخولياى بامدادى. خانه يك غريبه، آكنده از هواى بازدم اش و ديوارهايش، برهنه ترين چينه هاى بى پوشش اش را سير نگاه كرده اند و من، در التماس امانت گرفتن يك تصويرش، نوك انگشتانم را روى آن ديوارها به اصطكاك ميرقصانم. فردا، با حركت جاده، خانه آن غريبه به نقطه اى ريز در نقشه هجو دنياى من تبديل ميشود. ولى من، قبل از رفتن بى سر و صدايم، اين جمله ها را كنار دسته كليدم، روى ميز آشپزخانه اش جا ميگذارم‫.‬

‎آمستردام ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.