خط مشهد شيكاگو

IMG_6591

‎بازگشت به تاكسى و مسافركشى. بازگشت به آن زندان با پنجره دِبش اش كه دنيا را در رانشى مهار نشدنى به خورد چشمهايم ميدهد. ارابه زنگ زده اى كه به روغن سوزى افتاده و با كمك اش، گره هاى هرج و مرج ذاتِ شهر را كه در لحظه بين سبز و قرمز چراغها و زير سايه ساختمان ها قايم شده اند، پيدا ميكنم و به حال خود ميگذارم. از غروب تا طلوع، غريبه ها وارد محفظه فلزى ام ميشوند و با اداى كلمه رمز، آدرس، و با فشار دكمه تاكسى متر، شروع مسابقه اى بدون برنده بين من و شب، دوباره رقم ميخورد. گاهى صداى تنفس شان در صندلى عقب، و باد كه از پنجره به صورتم ميخورد، به تقارنى سوزناك ميرسند و من از بيچارگى به راديو پناه ميبرم. گاهى از لحظه ديدنشان جلوى تاكسى، تا كوبيدن خشنِ در (لطفا در را آهسته ببنديد)، قفل شناسنامه و دغدغه هايشان را به خيال واهى ام باز ميكنم و پاورچين گشتى در دنيايشان ميزنم. اما با شروع صحبت، قفل و كليد از دستم سُر ميخورد و بلعيده آسفالت ميشود و من، دوباره به حماقتِ قضاوت عجولانه چهره ها پى ميبرم. تا روزى كه خانه ام را پيدا كنم، سفر و سفرنامه به انتها نخواهد رسيد. ولى انگار با ادامه كنكاش از خانه دورتر و دورتر ميشوم. بچه گى ها، وقتى ازم سئوال ميكردند “ميخواى بزرگ شدى چى كاره بشى؟” دو جواب داشتم: فضانورد يا راننده تاكسى… به دنياى تاكسى من خوش آمدى. بشين كنارم صندلى جلو و بريم دنبال مسافر‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.