جزيره اى در شهر

IMG_6635‎بعضى اتفاق ها، از مشهد و كابل تا موگاديشو و بخارست هم ارتعاش اند و به اروپاى غربى كه ميرسند، از ترسِ خالىِ دلِ آدمهاش تبخير ميشوند. از ماهى هاى آبهاى ساحلى سومالى كه غارتِ شركت هاى چند مليته شدند تا ماهى هاى سرخ شده در رستوران راننده تاكسى هاى سومالى در شيكاگو، بعضى تصاوير خنده وار گزنده اند. كشورى كه در عصيان افراطى ها ميسوزد و زخم هاى كهنه استثمارش به عفونت افتاده و انگار خدا هم با تحميل خشكسالى به كمك ويرانى اش آمده. از زن هايى كه پستان هاى خشك شان چيزى جز آه سينه به خورد نوزاد قحط زده شان نميدهند تا نجات يافتگانِ همان جهنم كه در شمال شيكاگو يك پمپ بنزين كلنگى را به رستوران تبديل كرده اند و بدون اسم و تابلو و منيو و اين اسباب بازى ها، براى هم كشور هاشون به عشق موگاديشو غذا ميپزند. غذايى كه بس دلچسب است بعد از هشت ساعت مسافركشى و سگ اش مى ارزد به كافه “هيپسترى” و “كانتمپورارى كوزين” هاى آدمهاى “سافيستيكايتد” جهان اولى. ماهى و بُز و ماكارونى و برنجى كه انگار مادر بزرگم بهشان ياد داده و قبل از بال زدن اش به مشهد، درِ گوشى گفته: “مادر جون از اين ادويه هاتون يه كم ميدى من ببرم واسه بچه هام؟”… غذا را كه برايمان آورد، ازم پرسيد آب يا كوكا. گفتمش دو تا آب خواهر. امان از زيبايى اين زنان بدوى كه بدون تظاهر و اجبار به لبخند بر مشترى هاى غير وطنى، صد هزار بار بيشتر كنارشان احساس امنيت روانى ميكنى. با يكى از مرد هاشون يه روز راجع به سياهى هاى مملكتم صحبت ميكردم، همان جور كه داشت جورابش را بعد از وضو مى پوشيد گفت: تو حداقل كشورى دارى كه بتونى راجع بهش حرف بزنى‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳
‎عکس از حسین فاطمی

Comments are closed.