تاکسی جنگ و صلح

IMG_6799‎هنريكه، ٦٣ ساله و اهل كوبا، اولين مسافر صبح دوشنبه ام. كنار خيابون به واكر تكيه داده بود و دستش رو بلند كرد. كمكش كردم كه لنگان لنگان سوار شه و واكر رو هم تا كردم كذاشتم كنارش. راه دورى نميرفت. از اون آدم هايى بود كه بر خلاف بيشتر مسافرهاى آمريكايىِ كت شلوارىِ عبوس رو كه صبحها ميرند مركز شهر و تا عصر در دفتر هاشون تو برج ها حبس اند، ميدونستم كه از حرف زدن با مسافركشها عارى نداره. گفت از دهه ١٩٦٠ بعد از انقلاب فيدل كاسترو اومده آمريكا و سرباز ارتش آمريكا شده. ازش پرسيدم كه تو جنگ فلج شده و گفت فوتبال بازى ميكرده كه لگن اش شكسته. چندين ساله كه بازنشسته شده و از دولت مستمرى ميگيره. وقتى كه دست اش رو گرفتم كه بشينه تو ماشين، بوى تنهايى اش از لاى بوى لباسهاى چرك و الكل زير نفس اش مشامم رو پر كرد. توى اين سالها، خيلى از كهنه سربازهاى جنگ ويتنام رو ديدم كه كنار خيابون گدايى ميكردند و انگار بعد از اتمام تاريخ مصرف، براى هميشه توسط كشور شون فراموش شدند. هنريكه انگار جزو خوش شانس هايى بود كه تونسته بود آخر عمرى، بى خانمانى رو به تنهايى اش اضافه نكنه. موقع كرايه دادن، اسكناس صد دلاريش تو چشمم برق زد. با خودم فكر كردم احتمالا حساب بانكى نداره و هر ماه چك مستمرى رو نقد ميكنه و پولها رو خرج سيگار و عرق. شايد هم زده تو كار خلاف و خريد و فروش كوكايين… ازش پرسيدم آخرين بار كى رفته كوبا؟ گفت هيچوقت برنگشته. ازش پرسيدم: دلت واسه كوبا تنگ نميشه؟ گفت: نه. ديگه چيزى از خونه يادم نيست‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.