حراجی خانه دوست

IMG_6804‎آنشب، بعد از سوختگيرى، به آدرسى كه روى يكى از اسكناس ها هنگام شمردن پيدا كرده بودم روانه شدم. در اين سالها كه بيشترش در خاكروبه آمال و حسرت ها گم شد، سالهايى كه مثل گربه اى در شب يخ زده، زير موتور گرمِ ماشينِِ دلخوشى هايم خزيد و دم صبح، با چرخاندن سوئيچ، در عرض چند ثانيه به تسمه پروانه و پره هاى ركِ واقعيت گرفتار شد و حتى فرصت ضجه هم پيدا نكرد… در همه اين سالها، يك غريزه را هميشه مثل يك خمارِ چاقو به جيب، بى اختيار دنبال كرده ام، كه از اتفاق هاى به ظاهر بيهوده، و كوچه پس كوچه هاى تاريكِ استتار شده پشت خيابان هاى امنِ روزمرگى، بى اعتنا نگذرم. آدرس روى اسكناس، زير انبوهِ دستمالى هاى مراوده رو به محوى گذاشته بود و من، چندى پس از ساعت سه، به آنجا رسيدم. خيابانى انگار جنگ زده، كه در خالى اش ميشد صداى اصطكاك ابرها روى ماه را شنيد. ساختمانى آجرى در روبرو، با درى نيمه باز، همه ترس هايم را با التماسى هوس انگيز و زمينى به داخلش دعوت ميكرد. من، مسخ زده و دمپايى به پا، خودم را در راه پله هايش پيدا كردم. در طبقه سوم، همهمه بمِ يك مهمانى، گوشهايم را مثل موش به بوى پنير ليقوان آرام آرام نزديك اش ميكرد. كاش كه قبل از رسيدن، در تله موش گرفتار ميشدم تا كنجكاوى مسموم ام ناكام ميماند. كاش كه آن اسكناس را به مرد سياه چرده بى خانمان سر چهار راه داده بودم. كاش كه هيچوقت… بعضى صداها، بعضى تصاوير، بعضى نگاه ها، در صافِ تخته سياه روحت آنچنان خراشه اى با ناخن ميدهند كه تا آخر عمرت با به ياد آوردنش پاهايت سست ميشوند. بعضى در ها، بعضى آدم ها، بعضى دلخوشى ها، نقاشى اى دلربا بس نيستند كه ديوار زشت سيمانىِ طبيعت واقعى شان را، استادانه پنهان كرده اند و دروغِ كثيف عمق شان، و حسن نيتشان را، به باور چشم هايت ميدهند. در انتها، وجود ساده لوح ام چه سخت به ديوار نقاشى شده برخورد ميكند. دنده هايم خرد ميشوند و پيشانى ام شكاف برميدارد. ساعت چهار، لنگان لنگان به سوى تاكسى روانم كه كسى نجوايم ميكند: تو خمارِ زندگى اى هستى، خمار دوستى هايى هستى كه جز روى نقاشى هاى ديوارى و شعر هاى انتزاعى، جايى وجود ندارند‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳

Comments are closed.