سه خواهر

IMG_6832‎مرور خاطرات روزهاى دهات كولى هاى كِلِجان در شب هاى اين شهر بزرگ و بى سر و ته، هم غصه دارد و هم عشق. صبحها، بعد از آبى به سر و صورت، مارچلا با فنجان داغ قهوه اجازه شروع روز را صادر ميكرد و من يكى از صندلى هاى پلاستيكى را بر ميداشتم و فنجان به دست، دم در خانه جلوى كوچه دهات مى نشستم و با تاگوى پير با زبون سكوت، هم صحبت و هم سيگار ميشدم. روز هاى آخر، بيشتر بچه هاى دهات جلويم كه سبز ميشدند ميپرسيدند: “سوكوره؟” كه به زبان كولى يعنى “چطورى؟”. جوابش رو هم خودشان بهم ياد داده بودند كه ميگفتم “ميشتو” كه ميشه “محشر”. تو فكرم بود ازشون بپرسم اگه حالم خوب نبود چطور به زبون كولى بگم ولى لبخند هاى آسمونى شون پشيمونم ميكرد. بعضى وقتها هم دورم رو ميگرفتند و ميخواستند ازشون عكس بگيرم و بعد از ديدنش غش ميكردند از خنده و موقع دور شدن ميگفتند “بختالوفظ” كه ميشه “خداحافظ”. در آن صبحهاى كوچه، لم دادن روى صندلى پلاستيكى در كنار تاگوى، سلام كردن به همه رهگذران آشنا، تماشاى سگهاى محله كه بو كشان از جلويمان عبور ميكردند، و تنفس آن هواى آغشته به بى خيالى اى ابدى، گاهى وقتها خودم را پيرمردى مى ديدم كه روزهاى باقى مانده اش را در سفر در دنياى درون و لم دادن دمِ كوچه دهات سپرى ميكند. پيرمردى كه پسران و دخترانش، خانه اش را از خطر تنهايى محافظت ميكنند و به جاى درگيرى با بحران ميان سالى و دغدغه ها و ترديدهاى مزمن قرن بيست و يكمى، نوه ها را با همسرانشان تر و خشك ميكنند. گاهى در حين اين افكار، نوه تاگوى از سر و كولم بالا ميرفت و با خر كيف شدنش، من را بيشتر در تخيل غريب و شيرين پيرمردى ام رها ميكرد. بعد از به خود آمدن، ياد پدر بزرگم مى افتادم كه هفت سال پيش از دنيا رفت و اگر نرفته بود، هنوز هم بى نبيره مى بود‫.‬

‎شیکاگو‫ – تابستان ۱۳۹۳‬

Comments are closed.