دور نزدن ممنوع

IMG_7096

‎بعد از دوازده ساعت مسافركشى و مواجهه اى بى امان با انواع و اقسام شان، از آنها كه مؤدبانه و دوستانه كرايه ميدهند تا آنها كه از فرط سياه مستى، به اشتباه رفتن متهم ام ميكنند و ركيك ترين حرفها را بارم ميكنند، دچار گُه گيجه اى بس عظيم ميشوم و توان تفكيك سفيد و سياه و تيغ و اسكناس را از دست ميدهم. بعد از دوازده ساعت مسافركشى، ستون هاى وجدان و منطقم، رو به فرسايش ميگذارند. آرام آرام، توهم برترى نژادىِ شان كه در نگاه ها، و لاى تار و پود لباسهاى اتو زده شان نهفته است، موذيانه زير پوستم ميخزد. از اينجاى شب به بعد، چيزى جز طعمه هايى چرب براى جيب ام نيستند. غوطه ور در انتزاعِ تحليل رفته ام، آرزو ميكنم كه يكى از اين شبها، روبروى گلّه شان، ترمز ماشين ام ببُرد و همه چراغهاى شهرشان خاموش شود… دو مسافر بعد، دوست داشتنى تر از ابر آسمون، با همسفر شدن و با چند كلمه ساده، همه اين ماليخوليا را از هواى مسموم ماشين مى زدايند ولى تا قبل از تصويه كامل اش، روانه ميشوند. دقيقه اى بعد، چهار مسافر ديگر تلمبار صندلى ها اند و من، دوباره خودم را ناچار به خرفتى ميزنم در برابر تلنگر هاى منفعل شان به دنياى من و امثالم كه در مغزهاى همبرگرى شان، ابلهانه ترسيم كرده اند. پشت چراغ قرمز، كنار هم قطار اهل سومالى ام نگه ميدارم و مثل دو زندانى در سلول هاى مجاور، در سكوت سلامى ميكنيم. با سبز شدن چراغ، به جلو مى غلتم و زير زبان ميگويم: اين هم ميگذرد‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.