كرايه تاكسى ندارد

IMG_7298

‎در آسمانِ محدودِ دنياى آگاهى من، كارگران مشغول كارند. در سقف ضخيم خاكسترى اش كه از شرقِ خانه تا غرب تنهايى گسترده شده، همه اسم ها و صورت هايى كه هنوز نشناخته ام ، همه دروغ هايى كه به دوستانم گفته ام، و بقيه نادانى هاى ذات ناقص ام، آجر و سيمان اش اند. در آسمان كم ارتفاع دنيايى كه ابلهان اش، با قلم ها چشم شاعران شهر را كور كرده و به ستايش يكديگر افتاده اند، كارگران مشغول كارند. سقف اش، اشباع از جملات ممنوعه كه در حسرت باران شدن اند و فريادهايى كه از فرط ناچارى، پچ پچِ چگالىِ ابرهاى جامد اش شده اند. در حين تماشاى كارگران آسمانم كه زمين زير پايم، پاورچين پاورچين رو به خالى شدن ميگذارد. عمق اش چه ژرف و ترس اش دلچسب و مهيب. كارگران را به كمك صدا ميزنم و براى ترميم زمين ام التماس. ولى انگار كر اند و زبان مادرى ام را بيگانه. كاش در اين گير و دار پيدايت ميكردم و نردبانى مى دزديديم و سوزن و نخ در جيب، يواشكى به سقف آسمان ميرفتيم. آنگاه، در حين شيفت استراحت كارگران، و بعد از بوسه اى آهسته بر لب هايت، زمين را به آسمان ميدوختيم‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ تابستان ۱۳۹۳


Comments are closed.