ایستگاه بی اتوبوس

IMG_7382

 

از نیمه شب مدتی گذشته بود و هشت ساعتی بود که پشت فرمون بودم. آخر هفته بود و خیابونها زیر تاخت و تاز مسافرکش های هم قطار که هلهلکی شب زنده دارها رو از مجلس به مجلسی دیگر جابجا میکردند. با وجود این همه هیجان، مسافر ها يكى بعد از ديگرى يكنواختى رو حواله تاكسى ام مى كردند و انگار چراغ قرمزها هم از هميشه طولانى تر بودند. پشت یکی از همین چراغ ها، مردی میان سال با عصایی بين زانو هايش و كتاب در دست که تنها در ايستگاه اتوبوس مركز شهر نشسته بود، حواسم رو پرت خودش كرد. مثل بازماندگان یک حادثه به هم خیره شدیم و لبخندی تلخ و شیرین حواله هم کردیم. پرسيدمش كجا ميره. گفتخيابون هارلِم“. گفتم بشين مجانى ميبرمت. خیابون هارلم خط مرز شیکاگو با حومه های اطرافه و مهاجرنشین. همسفری با این مرد که انگار از یک عصر و دوران دیگه تو ایستگاه اتوبوس این شهرِ آشفته از آسمون افتاده بود رو بهانه ای کردم واسه فرار موقت از خطِ یکنواخت شب ام. از محله اعيون نشين ها و بچه باحال ها و راسته مواد فروشها و گانگستر ها تا رسيدن به هارلم، داستانش رو با انگليسى شكسته و لكنت زبانى پررنگ برام گفت. تِد، ٦٠ ساله و اهل لهستان، نزديك ٤٠ سال در کشورش كارگردان و بازيگر تئاتر بود و يك سال و نيم قبل براى ملاقات و همكارى با يك نويسنده آمريكايى به نيويورك سفر كرد كه جزئيات اش بين دشوارى محاوره مان گم شد. تِد كمى بعد به دعوت يكى از دوستهاى قديمى اش كه كارخونه داره و ثروتى به هم زده به شيكاگو مياد. يك سال قبل، موقع عبور از خيابون تصادف بدى ميكنه كه پاش رو ناقص ميكنه و دچار آسيب مغزى ميشه كه به لكنت زبان اش مى انجامه. بهم گفت با اينكه پليس راننده مقصر رو گرفت، به خاطر زيركى وكيل هاى يارو، از گرفتن خسارت ناكام مى مونه. از اون موقع، دوست اش خرج زندگى اش رو تقبل ميكنه. ازش پرسيدم اين موقع شب تو خيابون ها چى كار ميكنه. در جواب گنگ و درهم اش، از يك پروژه تئاتر بر اساس كتاب كمدى سياهگيمپِل ابلهكه به طبقه فقير يهودى هاى قرن ١٩ لهستان مربوط ميشه صحبت كرد. گفت كه از كارگردانى و بازيگرى خسته شده و به شاعرى و آهنگسازى ميپردازه و تصميم داره به لهستان برگرده. از تاثیر صنعت ملودرام هالیوود بر سینما شاكى بود و عاشق فرهنگ و هنر كشورش. ازش پرسيدم اگه دوباره ٢٠ سالش بود آيا همين مسير رو انتخاب ميكرد؟ گفت: نميدونم. ولى هميشه دوست داشتم همه دنيا رو بگردم و آدم هاى قاره هاى مختلف و زندگيهاشون رو از نزديك تجربه كنم. جلوى يك كافه به اسمعلى باباكه ساعت ٢ شب هنوز باز بود پياده شد. شناور در فكر كه چقدر از داستانش پرداخته ذهن يا واقعيته، اينكه آيا يك ديوانه خيال پردازه يا كارگردانى سر خورده و يا هر دو، پیاده شد. داستان شو با چنان شیرین زبانی اى واسم نقل کرده بود که سیاهی هاش هم مثل فلفل تند روی غذا خوشمزه بود. گفت چند وقت ديگه در همين كافه شعرهاشو براى مردم ميخونه. شاید یکی از این شبها، دوباره گذرم به کافه علی بابا بیفته و گیمپل بزرگ رو دوباره ببینم.

شیکاگو،  تابستان ۱۳۹۳

 

Comments are closed.