كارخانه كوچك آرزوها

IMG_7458

 

شنبه شب، ٢ بامداد، چايى به دست پشت فرمون، گرفتار در ترافيك منطقه ميكده ها و كلوپها، كورمال كورمال به جلو ميخزيدم. دخترى ريز اندام با بلوز دامن كوتاه مشكى در آن هرج و مرج، تاكسى ام رو نشون كرد.نزديكماشين كه رسيد، دو تا پسرِ سياه مست جا زدند و جلوش سبز شدند. قبل از سوار شدن، بهشون همچين تشرى زد كه مستى شون يه لحظه پريد و مرام يادشون اومد. گفت اين تاكسى منه. برين پى كارتون و سوار شد. به من كه حساب كار دستم اومده بود سلامى مؤدبانه و آرام كرد و گفت كه ميره نزديك فرودگاه. در آينه، چهره دمغ اش توجه ام رو جلب كرد و پرسيدمش حالت خوبه؟ گفت: حالم گرفته است. نميدونم چرا مثل قديمها نميتونم شب نشينى كنم و الان هم مجبور شدم از دوستهام جدا شم و برم خونه. با وجود اين حرف اش، نسبت به خيلى هاى ديگه هوشيار تر ميومد. جِنى، ٢٤ ساله و اهل شيكاگو، فوق ليسانس رشته كارگزينى و يكى از هفت دختر پدر و مادريه كه هنوز عاشق همند و باهاشون زندگى ميكنه. در يكى از كارخونه هاى اتوموبيل سازى شركت فورد در جنوب شيكاگو، هفت ماهه كه در پست منابع انسانى مشتغل شده و مسئوليت استخدام و اخراج كارگرها رو به عهده داره. پدرش بيشتر زندگيش كارگر ساختمون بوده و بعد از تأسيس شركت خودش، زندگيشون رو به ارتقأ مالى گذاشت. با اين وجود، جِنى با خرج خودش دانشگاه رفته و پدر مادرش ليلى به لالاش نميگذارند. گفتمش آيا از كار در كنار خط مونتاژ و فضاى خشك صنعتى كارخونه اذيت نميشى؟ گفت: نه. حقوق ميگيرم و دليلى واسه غر زدن ندارم. كار كاره. برام از دشوارى اخراج كارگرها گفت و اينكه بيكار كردن كارگرها با اينكه به خاطر سهل انگارى خودشونه ولى گاهى اشك خودش و اونها رو در مياره. پرسيدمش: ١٠ سال آينده خودتو كجا ميبينى؟ گفت: برنامه شغلى برام مهم نيست. ولى دوست دارم به زودى ازدواج كنم و چند تا بچه داشته باشم. گفتم اون موقع كار رو رها ميكنى؟ خنديد و گفت: هرگز. در راه برگشتن به شهر كه بودم، آرزو هاش رو از خالىِ تاكسى مثل امانت به گرماى شب تابستون برگردوندم.

شیکاگو – تابستان ۱۳۹۳

 

 

Comments are closed.