داداش مسير؟

IMG_7461

 

ساعت ١٢ شب، جلوى يكى از كلوپ هاى غرب شهر كه پاتوق مهاجرهاى كارگر آمريكاى جنوبيه كه آخر هفته، لباس كار رو با كت شلوار عوض ميكنن و دست در دست معشوقه ها و يا در جستجوى عشق، خودشونو اينجا ميرسونن، يك مسافر رو پياده كردم. محله هاى غرب شيكاگو مسافر خور نيست و من بيشتر وقتها خالى برميگردم مركز شهر. قبل از پيچيدن تو ورودى اتوبان، يكى از ايستگاه اتوبوس دستش رو واسم تكون داد. تيپ اش از دور به خلاف كارا ميزد و يك لحظه مردد شدم. ولى به شك ام مجال ندادم چرا كه تو اين سالها بدترين و پرآزار ترين مسافرهام همون بچه اعيون هاى مرفه بودند تا پايين شهرى ها. اصولا مسافرهاى ايستگاه اتوبوسى تو اين محله ها يا اونقدر مست و چت اند كه آدرس هم يادشون نيست و يا عجله حريف جيب خالى شان شده. ويكتور، با لهجه غليظ اصل شيكاگو، و نمه اى بوى ويسكى در نفس اش، راه دورى نميرفت. آدرس بيمارستان محل رو داد و راهى شديم. از اون صدا خِس خِسى ها داشت كه روش مهر لاتى خورده بود و انگار نصف تارهاى صوتى اش مرخصى بودن. گفت شُش هاى عموش از كار افتاده و در اتاق ويژه بستريه. عموش چند وقتيه سرطان ريه گرفته و درمان اش به جايى نرسيده. گفت حالش وخيمه و فك و فاميل امشب ميان پيش اش. به بيمارستان كه رسيديم، زدم بغل و ازش پرسيدم آيا عموش شانس زنده موندن داره؟ گفت: بعيد ميدونم. ميخوايم دم آخرى دورش باشيم كه تو تنهايى نره. پاكتشو درآورد و يه سيگار رو لبش گذاشت. گفت: همين دخلشو در آورد. گفتمش اميدوارم هر چى بشه تكليفش زود معلوم شه. قبل از پياده شدن صداش كردم و گفتم: داداش يكى از اون سيگارهات به ما هم ميدى؟

شیکاگو – تابستان ۱۳۹۳

 

 

Comments are closed.