پنجاه سال مسابقه دو

IMG_7537

 

پشت فرمون خاور اجاره اى و با يكى از رفقا، ديروز تا غروب مشغول اسباب كشى بوديم. عرق ريختن و مبل و تخت بار كشيدن براى مستقر شدن و سر و سامون گرفتن خانواده و رفقا، به خستگى اش مى ارزه و اصلا نمك عرق اش رو تن آدم خوب ميشينه و تا دو روز هم دوش نميخواد. بعد از بار زدن، ديديم از پس بالا بردن وسائل به تنهايى بر نميايم. فرمون رو كج كردم و رفتيم محله همجنس بازا. اونجا يك شركت انبارى و جعبه فروشى هست كه هميشه جلوش كارگرهاى روز مزد مى پلكند و از برف روبى تا بازيگرى هر كارى باشه پايه اند. تا جلوش نگه داشتيم، چند تاشون كه قاطى شون از عملى تا مهاجر غير قانونى بود، ماشين رو دوره كردن. تا لب تر كردم و گفتم باربر، در ماشين رو باز كردن كه دسته جمعى بيان تو. پياده شدم و گفتم بابا چه خبره من دو تا كارگر بيشتر نميخوام. اونور خيابون دو تاشون به چشم ام خورد كه بى خيال نشسته بودند و مخمصه رو نگاه ميكردند. يكيشون غول تشنى بود سيگار به دست و اون يكى هم مرد سياه پوستى كوچك جثه و فرز. سوار شدند و رفتيم. مرد هيكل درشت تو راه كم حرف بود ولى رفيقش تو ترافيك واسم قطره اى از زندگيش روگفت. كلايد ٥٠ ساله و متولد جنوب شيكاگو، از باربرى تا بنايى و باغبونى رو وارده. بعد از سالها كار و زندگى اطراف آمريكا، با دوست دخترش همون جنوب شهر ساكنند. تو نوجوونى اش به گروه گانگستر محل پيوست ولى به قول خودش مرام و طريق لات هاى قديمى كجا و جانى هاى امروز كجا. كلايد كمى بعد دوندگى رو شروع كرد و در چند تا مسابقه ايالتى هم مقام آورد. ازش پرسيدم چرا ادامه ندادى؟ گفت: خانواده. عاشق يك دختر مكزيكى شدم و ازدواج كرديم و من هم چسبيدم به كار. سه تا بچه مون هم الان بزرگ شدن و ايالت اوهايو زندگى ميكنن. پسرش تو ١٩ سالگى گلوله ميخوره و جون سالم در ميبره كه عكس اش رو با گوشى اش نشونم داد. كلايد از زنش جدا شده ولى هنوز هم رو ميبينند. واسه يك ميليونر سالهاست كارگرى ميكنه كه ميخواد بعد از بازنشستگى پسرش رو جايگزين كنه. گفتم زندگيت سخته؟ گفت: نه. من پول خوب در ميارم و آدم ها هم كمكم ميكنن. چهره كار كشته و كاركشيده و سالهاى مجهول بين جوانى و امروز اش، ذهنم رو درگير يك سئوال كرد: تاحالا كارت به زندان رسيده؟ گفت: آره. ولى الان پشت سرمه. گفتم جرم ات؟ گفت: بماند. ولى اين رو ميگم كه در زمان و جايى كه نبايد ميبودم، بودم. پرسيدمش: كدوم يك از كارگرى هات رو ترجيح ميدى؟ گفت: نقاشى خونه. چون بعد از اتمام، ديدن چهره آدم ها رو كه خونه شون رو با رنگ جديد ميبينن دوست دارم

شیکاگو – تابستان ۱۳۹۳

 

Comments are closed.