مقروض آرزوها

IMG_7636

 

شب ساعت ١، به تقاطع يكى از خيابون هاى مملو از شب زنده دارها و عشقى ها و پاتيل ها كه رسيدم، فرمون تاكسى رو فى البداهه گرفتم چپ. تاكسى خالى مثل گربه گرسنه و سرگردونه كه با سر زدن به كوچه هايى كه احتمال گير آوردن يه لقمه غذا توش بيشتره، سيرى رو به بخت ميسپره. در حين گردش به چپ بودم كه يك دختره از خيابون جلويى دست بلند كرد. چار چنگولى فرمون رو پيچوندم راست و قبل از اينكه تاكسى هاى ديگه سر وقتش برسن از چپ شيرجه زدم راستِ خيابون جلو و سوارش كردم. شمال شهر ميرفت. كارلا ٢٨ ساله، بچه حومه شهر، گارسون و ساقى يك رستوران تازه تأسيس محله بچه باحال ها (هيپسترها) هست كه بعد از شيفت با دوستهاش اومده بود بيرون. ليسانس مديريت بازرگانى اش رو در ٢٢ سالگى گرفت و از اون موقع مياد شيكاگو و مشغول كار ميشه. پرسيدمش چطور با وجود مدرك اش گارسونى ميكنه. گفت: نميدونم هنوز چى ميخوام. مدرك رو به زور پدر مادرم گرفتم. منو از دبيرستان چپوندن تو كالج. پرسيدم چرا مديريت بازرگانى حالا؟ گفت: دليل خاصى نداشت. زياد رو انتخاب اش فكر نكردم. كارلا براى تامين خرج دانشگاه وام هاى سنگين گرفته كه تا سالها بايد ماهانه پرداخت كنه و متاسفانه در اين داستان تنها نيست. خرج تحصيل در آمريكا سرسام آوره. من دوستهاى زيادى دارم كه زير فشار بدهى وام هاى تحصيلى دولتى و خصوصى گرفتارند و به خاطر جلوگيرى از انباشته شدن بهره هاى سرسام آور، فرصت زيادى براى تأمل در آينده شغلى ندارند و يا مشغول كارهايى بى ارتباط با تخصص شان ميشوند و يا در دانشگاه باقى ميمانند و با ادامه تحصيل، اين مصيبت مالى را به تعويق انداخته و سنگين تر ميكنند. مطمئنا بعضى موفق ميشوند كه گليم خود را از آب بيرون بكشند ولى بقيه حريف اين معادله دشوار نميشوند. دانشگاه در اينجا به صنعتى تبديل شده كه آدمها را پر انگيزه و اميدوار با وعده وعيد به ورود تشويق ميكنه و مدرك به دست و مقروض، به گرگ هاى صنعت وام ميسپاره. يكى از دوستهاى هم سن ام كه خود گرفتار اين وضعيت بود، متاسفانه به خاطر ابتلا به سرطان از دنيا رفت. كمپانى وام “سٓلى مِى” مادرش رو مجبور كرد كه بيشتر پس انداز بازنشستگى اش رو خرج بدهى دختر از دست رفته اش كنه. از كارلا پرسيدم ١٠ سال ديگه كجا دوست داره باشه؟ گفت: نميدونم. پرسيدم: چرا رستوران خودتو نميزنى؟ هم تجربه دارى و هم مديريت خوندى. گفت: ميترسم. رستوران بگير نگير داره. پياده اش كه ميكردم بهش گفتم: بعضى وقتها نشونه راهى كه توش موفقيت هست، همون ترسيه كه آدمو از قدم برداشتن توش باز ميداره

شیکاگو – تابستان ۱۳۹۳

 

Comments are closed.