خوان پيتاى بزرگ

IMG_7657

شب های مسافرکشی، بعد از خلوت شدن خیابونا و تعطیلی بيشتر میکده ها و خونه رفتن آخرین سربازهای برج های شیشه ای، به ته قابلمه شهر میرسم و بعد از خراشيدن ته دیگِ آخرین دشت، جلوى یکی از هتل های پنج ستاره پارک میکنم. بعد از یکی دو ساعت چُرت یا نوشتن یکی از همین پست ها، اولین مسافر هتل رو دم سحر با چشم نیمه باز به امید فرودگاه سوار میکنم و بعدش هم والسلام. جمعه شب تو راه هتل بودم که با شنیدن صدای سوت زدم رو ترمز. سوت زن اون ور خیابون بود با تیریپ کت برند و کفش نوک تیز. پرید تو و گفت میره ‘جاسوس بار’ که یکی از اون کلوپهای اوپس اوپس مثلا خفنه که جلوش گارد داره و وی آی پی بازی و… از لهجش که مخلوطی بود از لوده های آمریکای جنوبی و گنگسترای نیوجرزی و چشمای کاسه خونش، معلوم بود که خودشو ساخته و کم مونده بود مستی اش مثل چاشنی نعشگی اش رو منفجر کنه تو ماشین. با حس پشت تریبونی گفت: اسمم هست خوان پیتا، خوان پیتای معروف! امشبم تولدمه و تا الان تو قایق مهمونی بودم با کلی در و داف. گفتم چند سالته مشتی؟ گفت: ۲۹ سال. مادر پدرش مکزیکی و خودش بزرگ شده بروکلین. گفتم بچه نیویورک تو این شهر وا مونده چی کار میکنی؟ گفت: شیرینی پزم تو یه رستوران درجه یک. بهترین شیرینی پز شهر! قبلا هم رستوران خودم رو داشتم تو حومه شهر و فروختمش. گفتم از صاب رستورانی چطور رسیدی به آشپزی؟ گفت از بقیه حقوق گرفتن سگش میرزه به حقوق دادن به بقیه. گفتم چطور شب تولدت تنهایی؟ گفت نه بابا الان رفیقام تو کلوپ منتظرمن. تو وی آی پی مادرقهوه! اصلا میدونی چیه؟ تو هم بیا با ما باش. واست تا صبح عرق میخرم. گفتم حاجی من پشت فرمون نمیتونم مست باشم تازه باید کار کنم. اون هم اصرار که بیا وی آی پی پیش برو بکس. اصلا پول دخل تو هم میدم. چقد میخوای؟ گفتم ۵۰ دلار. گفت باشه بابا ۵۰ تا پولی نیست که. ماشين رو پارك كردم. گفت بزن بریم شوفر جان. گفتم باشه ولی پولو میشه بی زحمت بدی الان؟ گفت بابا یعنی به ما اعتماد نداری؟‌ گفتم دارم ولی الان بده که با خیال راحت باهم باشیم. گفت پول نقد ندارم. گفتمش کارت اعتباری هم قبول میکنم. بده بزنم بره دیگه. تاکسی متر ۶ دلار انداخته بود. کارتو با بی میلی در آورد و گفت ۱۱ دلار بزن بقیشو تو راه برگشت میدم به جان خودم. در دودلی بودم که گفت: بیا و بادی گارد من باش. تا خونه هم منو سالم برسون که امشب قراره تا آخر خط برم. کنجکاوی سیاهم دوباره حریف منطق ام شد و دمپایی به پا و عرق گیر سفید و با یه تپه ریش، پا به پای خوان پیتای شیرینی پز وارد کوچه کلوپ ها شدیم. برای خواندن ادامه متن [اینجا] را کلیک کنید

شیکاگو – پاییز ۱۳۹۳

 

Comments are closed.