(خوان پيتاى بزرگ (قسمت دوم

IMG_7716

 

ادامه از پُست قبل (اینجا کلیک کنید). در خيابان مملو از برندگان و بازندگان كه دست به دست و پا به پا ساعتهاى آخر شب رو چنگ زده بودند، خوان پيتا مثل فرمانده جنگ از ميان لشكر شكست خورده ها رژه ميرفت و من هم مثل هردوت مورخ در ثبت واقعه به دنبالش. جلوى كوچه، مثل فرودگاه با پايه و كِش، مسير صف تا ميز پذيرش مشخص بود و جلوش كارمندها كارت شناسايى چك ميكردن و پول ورودى ميگرفتن و يك غول تشن كله تراشيده بيسيم به گوش اجازه ورود. به عرق خورى با قيمت گرون تو زير زمين همچين بال و پرى داده بودن كه انگار دارى ميرى كاخ رياست جمهورى و خيلى ها هم باورشون شده بود و منتظر. خوان پيتاى شيرينى پز بى هوا زد تو صف گفت: دنبالم كن شوفر. همه رو كنار زد و رسيد به مأمور حراست. باهم دست دادند و اشاره ورود داد. به پايين پله ها كه رسيديم، صف توالت و صداى كر كننده موزيك صنعتى يادم انداخت كه چرا سالهاست اين جاها نميام. كنار بار، خوان پيتا با ساقى خوش و بش كرد و دو تا شات مجانى گرفت ازش. با دو تا دختر كنارى با چنان شعفى شروع كرد لاس زدن كه انگار اسپرى حشره كش زد و فرار كردن. بين صداى كر كننده دى جى گفتمش رفيقات كجان؟ داد زد: بريم پيششون! از لابلاى بدن هاى خيس و مسخ و مرتعش در فركانس مُرده بوم بوم صنعتى، كنار كيوسك دى جى رسيديم. خوان با مأمور حراست خوش و بش جانانه اى كرد و با حاج دى جى هم دست و روبوسى. دوباره گفتمش دوستات كجان مشتى؟ گفت: اينجا همه منو ميشناسن ميبينى؟ دوستام هم هستن! خودشو چپوند ور يك دختر سياه پوست كه تنها ميرقصيد و من گوشه اى نشستم در تماشا. دقيقه اى بعد دختر رقاص بهش فهموند كه هيچ شانسى نداره و خوان رو دك كرد. حواسم رفت به دو تا دختر فربه تن كه افتادن كنارم و الكل زياد انگار كارساز شده بود. ثانيه اى بعد خوان پيتا رو گم كردم. در جستجوش همه زير زمين وسيع رو زير پا گذاشتم. انگار ناپديد شده بود. خودم رو كنار بساط دى جى رسوندم و حراستى رو پرسيدم كه ميدونه خوان پيتا كجاست؟ گفت: خوان پيتا كيه؟ گفتم: رفيق ات ديگه. امروز هم تولدشه. باهم كلى احوالپرسى كردين. گفت: اينجا همه با من خوش و بش ميكنن و يكيشون هم رفيقم نيست. برو پى كارت. صورت به صورت رو گشتم و از بقيه كه خوان باهاشون خوش و بش كرده بود سراغشو گرفتم. هيچ كس نميشناختش. انگار شيرينى پز خالى بند توسط زير زمين بلعيده شده بود. در راه بازگشت به تاكسى، حراستىِ دم در رو ديدم و بيخيال پرسيدن اش شدم. با راه افتادن به سمت هتل، روى مغز خاك گرفته ام نوشتم: در وادى تنهايان زير زمين هاى فراموشى، ادعاى خوشبختى شايد تنها رفيق راه باشد

شیکاگو – پاییز ۱۳۹۳

 

Comments are closed.