(پوست چركين ما (قسمت دوم

IMG_7867

ادامه از پُست قبل (اینجا کلیک کنید). وقتى به خانه رسيدم، دمِ عصر در گوگل شعرى كه اِلى جمله اش رو روى بدنش خالكوبى كرده بود رو پيدا كردم. به سبكى نوشته شده بود كه الن گينزبرگ خود يكى از بنيان گذارانش بود و يكى از پايه هاى هيپ هاپ امروزى به حساب مياد. در سبك “اِسلٓم پوئترى” كه “كوبيدن اشعار” ميشه ترجمه اش كرد، قافيه ها و نظم جايشان را به امواج بى محاباى استعاره و وصف داده اند كه از زير و بم يكديگر، جمله ها را رو پيش ميبرند و مثل طوفان ميشوند و بعد از به هم كوفتنِ كلمات و معانى حامله شان، ناگهان به سكوت ميرسند و با مكث بر يك نقطه، ريتم را دگرگون ميكنند و نفس را در سينه مخاطب حبس. اين سبك ادبى در اجراى زنده و شنيدن است كه به نقطه عطف ميرسد. من شعر را ترجمه كردم و در دو كامنت اول گذاشتم. قبل از خواندن بايد بگم كه شعر بسيار سياه هست و من كلمات ركيك رو هم مستقيم ترجمه كردم. قصدم معرفى شفاف كار هست و اشتراك بى پرده اين اثر با تو

حكم گل آفتاب گردان

روی قوس بندر انبوه قوطی های خالی راه رفتم و زیر سایه عظیم لوکوموتیو خط  جنوب پسیفیک  نشستم تا بر فراز تپه های خانه های مکعبی به غروب بنگرم و سپس، گریستم.

جک کرواک روی میله زنگ زده و متلاشی کنارم نشست، همدم، هم پیاله افکار ضمیر، دلگیر و غم بار با چشم های آغشته به حزن، در احاطه ریشه های پر پیچ و خم فلزی درختان ماشینی.

انعکاس آسمان سرخ در روغن آب رودخانه، خورشيد فرو رفت در بالاى قلل فريسكو، جريان اش خالى از ماهى، كوه هايش خالى از راهب، تنها ما با چشمان قى زده و خمار مثل آس و پاسان پير كنار رود، خسته و رخوت بار.

گفت: گل آفتاب گردان را بنگر. سايه اى مُرده و خاكسترى در برابر آسمان، بزرگ قد يك مرد، و خشك و خالى نشسته بالاى انبوه خاك اره.

من سراسيمه و مسحور به سويش شتافتم. اولين مواجهه گل آفتاب گردان ام، خاطرات رفيق ام، تخليلات ام، هارلِم.

و جهنم رودخانه هاى شرقى، پل هاى باز و بسته، ساندويچى چرب و چيلىِ جو، كالسكه هاى نوزاد هاى مُرده، لاستيك هاى صاف و فراموش شده و بى انزوا، شعر حاشيه رودخانه، كاندوم ها و گلدان ها، كارد هاى استيل، هيچ كدام ضد زنگ نبود، بجز كثافات مرطوب و اثار و اجسام تيز و برنده كه به گذشته، در حركت.

و گل آفتاب گردان خاكسترى افراشته در برابر غروب، خشك و دلگير و لكه لكه از گرد و خاكِ و هواى آلوده و دود لوكوموتيو هاى كهنسال در چشم اش. جام گل و خارهايش به پايين فشرده شده و شكسته، مثل يك تاج له شده، تخمه هايش از صورتش به بيرون پرتاب شده اند، دهانِ مجراى آفتاب اش، در شرف بى دندان شدن، اشعه هاى خورشيد مثل سيم مسى لابلاى سر پر مويش، نابود شده اند.

برگ ها مثل بازو از شاخه ها بيرون زده اند، اشاره هاى ريشه فرو رفته اش در خاك اره، گچ ريزه هاى افتاده از تركه هايش، مگسى مُرده در هوا.

چه محروم و شكسته و پير بودى، گل آفتاب گردان من، واى جان من، چقدر عاشقت بودم زمانى.

چرك ها متعلق به هيچ انسانى نبود به جز مرگ و لوكوموتيوهاى آدمها، همه آن لباس گرد و خاك، آن حجاب كه از جنس پوست راه آهن سياه شده، آن گونه هاى مه گرفته، آن پلك هاى تيره مصيبت،     آن دست و آلت و زائده مصنوعى، همه صنعت مدرن، همه آن تمدن، تاج مجنون طلايى ات را لكه دار كرده.  وهمِ  افكار تيره مرگ و چشمهاى بى عشق و خاك گرفته و ريشه هاى پژمرده در پايين و زير انبوه شن و خاك اره، اسكناس هاى دلار پلاستيكى، پوست ماشين آلات، دل و روده اتوموبيل، گريان و سرفه اى، چه از قلم انداخته ام ديگر، دود خاكستر يك سيگارِ كير، كسِ  محور چرخِ ها و سينه هاى پر شيرِ ماشين ها، كون هاى خسته صندلى ها و چلانه دينام ها. همه اينها.

گره خورده در ريشه هاى موميايى ات، و تو در برابرم در غروب ايستاده اى، همه  شكوه ات در در تركيب ات!

زيبايى كامل گل آفتاب گردان! وجود بى نظيرِ محشرِ دوست داشتنىِ گل آفتاب گردان! چشم شيرينِ  فطرى اش كه در نور تميز ماه، سرزنده از خواب برخاست و با هيجان چنگ زد به سايه غروب و نسيم طلايى طلوع، ماه به ماه.

چقدر مگسها دورت وز وز كردند تا تو، بيگناه از چرك هايت، آسمان را، و شكوفه ضمير را نفرينِ راه آهن ها كردى؟

گل بيچاره مُرده، ميگويى؟ كى فراموش كردى كه كه تو زمانى يك گل بودى؟ كى به پوست ات نگاه كردى و تصميم گرفتى كه تو يك لوكوموتيو كثيف قديمى ناتوان هستى؟ يا شبح يك لوكوموتيو؟ توهم و سايه لوكوموتيو ديوانه آمريكايى كه زمانى پر قدرت بود؟

ميدانى گل آفتابگردان، تو هيج وقت يك لوكوموتيو نبودى، تو يك گل آفتاب گردان بودى!

و تو اى لوكوموتيو، تو يك لوكوموتيو هستى، اين را فراموش مكن!

سرانجام، من اسكلت ضخيم گل آفتاب گردان را كندم و كنارم مثل عصاى تشريفاتى در دست گرفتم، و موعظه اى روانه روحم كردم، و بر روح جك هم، و هر كس كه گوش كند:

– ما اين پوست چركين مان نيستيم، ما لوكوموتيوهاى ترس وارِ حزن انگيزِ خاك گرفته و بى صورت نيستيم، ما در درون گلهاى آفتاب گردان طلايى هستيم، ما در بركتِ همين بذر و بدن هاى برهنه و پر موى پر ارتقاى خودمان ايم. بدن هايى كه در غروب، در غالب گل هاى سياه آفتابگردان سابق به رشد ميرسند، و توسط چشم هامان پاييده ميشوند، همينجا، زير سايه لوكوموتيو هاى ديوانه در غروبِ دمِ رودخانه تصوراتِ  تپه هاى قوطى خالىِ محله مان.

آلن گینسبرگ – بركلى، ۱۹۵۵

 

Comments are closed.