Travel Journal of Insanity – سفرنامه دیوانگی

Two years ago, Bad Mashadi had its debut on the internet. A rhythmic reaction to being an immigrant, an Iranian, and observing a world that even laws of jungle seem useless for it. This is an excuse to take a break from writing for a couple days and take my brain to dry cleaners.

بعد از چندين سال خرده نوازندگى در يكى دو “بند” درجه دو و سه در آمريكا و رستوران و عروسى نوازى، هيجان روى سن بودن يواش يواش تبديل ميشد به يك دلخوشى زود گذر كه انگار جذابيت اش لو رفته بود و يك چيزيش كم بود. سه چهار سال آخر كه در بحبوحه اجراها، آدمها را بين آكوردها و ملودى ها مى پاييدم، به اين واقعيت ميرسيدم كه جز سرگرمى و مكمل مستى، چيزى برايشان نيست اين همه ريتم و هارمونى. البته تجربه ها و لحظه هاى نابى رو هم دارم و رفقاى موندگارى كه از روى سن تا كف مينى بوسِ تور، زندگيمون رو شريك شديم… هشت سال پيش كه هنوز اين تجربه ها را نداشتم، در يك بعد از ظهر تابستون، مسافرى به تورم خورد كه به بهانه موسيقى اى كه گوش ميكردم، سر صحبتمون باز شد و فهميدم كه استاد آهنگ سازى هست كه سالها به دلايلى كه بماند، خونه نشين شده. تا چند سالى، هفته اى يك شب بعد از خلوت شدن خيابون ها، تاكسى رو پارك ميكردم و مى رفتم خونش براى آموختن آهنگ سازى. در آينده با مايكل بيشتر آشناتون ميكنم… از همون سالها، آكاردئونم را هم كه هميشه صندلى كنارم بود، در لابلاى ساعت هاى مسافر كشى تمرين ميكردم و دف رو هم كه در ايران ياد گرفته بودم نميذاشتم زياد روى ديوار خاك بخوره. اولين تمرين هاى گروه “بد مشهدى” رو سه سال پيش در خونه دوستم “پِتار” كه نوازنده ماهر ويولون سل، بزرگ شده رومانى و موجودى ديوانه طبع هست، شروع كرديم. يك سال بعد، اولين كنسرت رو در يك كلوپ درِپيت با بدبختى برگذار كرديم. از اون موقع تا حالا سه تا آهنگ نوشتم و تنظيم و ضبط كرديم كه تو اينترنت دادم بيرون. ترانه هايى كه در اقيانوس صداها انگار گم شد… این اولین ترانه و ویدئوی بدمشهدیه. واكنشى پر ريتم به مهاجر بودن، ايرانى بودن، و مشاهده دنيايى كه انگار قانون جنگل هم ديگه حريفش نيست

Comments are closed.