مسافرخانه هاى مربع

IMG_8575‎در اين مربعِ من كه ثانيه اى از حواست را مى دزدد، در جستجوى چه هستى؟ در اين مربع ها كه زير انگشتها سُر ميخورند و “لايك” ميشوند و گونى گونى و تِرابايت ترابايت در سِرور ها تلمبار ميشوند، كدام غريزه را، كدام فغان را، كدام شعله را استتار كرده ايم؟ از ميان پيكسل ها و فوتون هاى در اسارت گوشى هاى هوشمند كه به چشمهايم هجومى بس حساب شده مى آورند، در فرار از، و در هجرت به كدام واقعيت ام؟ شايد در همان لحظه اى كه به مربع يكديگر خيره شده ايم، جايى در هبوطِ انتزاع و فاصله مان، هم نگاه ميشويم و حتى صداى خس خس نفسهايمان، و صداى شهرهاى مان هم از پشت پنجره ها، ثانيه اى مثل اجسام كيهانى جوشى ضعيف ميخورند و با صداى زنگ گوشى، دوباره اين اتصال به عدم ميرسد. دلم سفر ميخواهد و نه سفرنامه. دلم دوست ميخواهد و نه همراه. سفر به شهرى كه در گيجى ساعت بامداد اش، در مسافرخانه اش به هم برسيم، در پايين راه پله ها سيگارى بكشيم و سپس، به اتاقم بيايى و در هواى مرتعش از صداى عشق بازىِ هم ديوارى هاى مجاور، آلبوم عكس هايمان را از روزهاى گنگِ بچگى ها تا روزهاى گنگ تر بزرگسالى، مرور كنيم. شايد سالها در همان مسافرخانه زمين گير شويم و تا فصل سر رسيدن سربازهاى ارتشِ تخريب عشق، و سرايت دودِ افكارشان به اتاق، همسفر بمانيم و با قافيه هاى نفس هايمان، ترانه بسازيم‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳


Comments are closed.