نخوان

IMG_8657

‎متن ناخوشايند و سياه است. تصميم خواندن اش با خودت است. عكاس رو نميدونم ولى سوژه احتمالا مُرده و همه آدمهاى عكس هاى كنارى اش هم همينطور. بگذريم از اينكه عكس آدمهايى رو كه چهره هاشون با قلم موى فقر، مسحورانه نقاشى شده و عمرا حاضريم جامونو باهاشون عوض كنيم، هنرمندانه ثبت ميكنيم و رو ديوار و پِيج و مجله، شِر و چاپ ميكنيم… اين عكسها از ديوار دفتر يك بنگاه املاك آويزون بودند كه مديرش از فرط ك….ش بودن، با عار با من دست داد. از اون بچه خوش تيپ هاى چش آبى كه بياد ايران سرش دعوا ميشه. خونه اجاره اىِ يك خانواده قديمى بى زبون هم وطن ام ساس برداشته. بعله. تو آمريكا. اومدم كه قرارداد رو فسخ كنم. آقا با لحن اتو زده اش به من گفت: شايد از كشورشون ساس داشتن و با خودشون آوردن. گفتمش: آره ديگه ما مهاجرها همينيم ديگه. از ناچارى سكوت اختيار كردم. بهش نگفتم كه خونه دمِ حرم مادر بزرگم كه هيچ، خونه كولى هاى رومانى سگش مى ارزه به سر تا پاى نجسِ بى فرهنگت كه آخر هفته ها خودم تو همين تاكسى، تَگريهاى افولِ روحِ آبجوييت رو با كهنه و وايتكس از رو صندليها پاك ميكنم و ترشحات ابلهانه مغز همبرگرى ات رو با صداى موزيك ام مثل پشگل از رو آسفالت شلنگ ميكشم. بهش نگفتم كه چارده ساله كه خونه هاى بوى عنِ گربه گرفته و يخچال هاى بو گندوى چرك گرفته تون رو انقد ديدم كه با هيچ ادكلنى، با هيچ لبخند مؤدبانه اى، و با هيچ تاريخِ نداشته اى نميتونى من يكيو خر كنى. من حريف اين و امثالش سالهاست شدم، ولى خون ام موقعى جوش مياد كه ميبينم چه مؤدبانه ماتحت يه مشت مهاجر بى زبون ميذارن و خودشونو سر ميدونن. من ضد اين ور دنيا و كشته مرده اون ور نيستم. عاشق ويسكى ناب كنتاكى هم هستم. ولى ك…م ميسوزه كه امثال آدم هايى مثل اين حاج ديويد جاكشِ املاكى و رفقاى هم قطارش، شدن سمبل پرچم دار تمدن و پيشرفت و نسخه شون تو همه كشورها، همه كشورها، هست. تو قطار به مسافرايى كه داستاناشون رو نوشتم فكر كردم، به دجله و فرات كه قوم ديوانه خنجر و پرچم به دست، با جيب پر از دينار خليجى، دارن توحش هزار و چار صد سال پيش رو تكرار ميكنند. به خانه ام كه در تصاحب فرهنگ كُش ها… دچار گُه گيجه اى عظيم ام. انسان و انسان نما در مساحت اين دايره بى خروج. به كجا بايد پناه برد؟ شايد امن ترين جا براى من، كنار ساس ها باشد، خزيدن زير قابِ خاك گرفته عكس پيرمرد كه آويزان از ديوار بنگاه املاك، هر روز خيره خيره به بازى دلالان نگاه ميكند‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.