برزخ پنهان

IMG_8757 IMG_8759 IMG_8760

 

هم قطارهاى مسافركش، از عرب و نيجريه اى تا صرب و كره اى و مكزيكى، مشغول وقت كشى درفرودگاه اوهِر شيكاگو. منطقه اى به وسعت زمين فوتبال كه در احاطه باندهاى فرود و پرواز است و صدها تاكسى تا رسيدن نوبتشان براى سرازير شدن به ترمينال ها و دشتِ تپل مسافرها منتظر اند. اينجا با سيم هاى خاردار حائل، هواپيماهايى كه از بالاى سر زوزه كشان عبور ميكنند، اغذيه اى و نمازخونه، ساختمان كوچك كاركنان بيسيم به دست، دوربين هاى مدار بسته، بلندگوهاى دهه هفتادى، و افقى كه تا چشم كار ميكند خالى است، هميشه برايم حس يك اردوگاه مهاجرها رو داشته. اينجا عصرهاى گرم تابستان، فرشها رو پهن ميكنند و نماز جماعت ميخوانند و راننده هاى كم خواب در صندلى عقب چرت ميزنند و سومال ها فوتبال كوچيك ميزنن و از ايرانى تا روس، همه با هم زبون ها و غيره گپ ميزنن و شب ها هم قمار بازهاى قهار تو ماشين ها ورق بازى ميكنند و گاهى هم هنگام عبور از صف تاكسى ها، بوى حشيش مراكش به مشام ميرسد. سالها ميشه كه موقع رسيدن به اين كاروان سراى بيابانى، بعد از يه ساندويچ يا يه كاسه عدسى، صندلى عقب مينشينم و آكاردئون تمرين ميكنم. نزديك ده سال قبل، اولين روز مسافر كشى ام، با دستپاچگى مسافرى رو فرودگاه پياده كردم و با دنبال كردن بقيه تاكسى ها، با بدبختى راهم رو به اينجا پيدا كردم. از همون روز، انتظار در اين بررخِ پنهان، واسم از دلنشين ترين ساعت هاست‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

 


Comments are closed.