نزدیک خونه

IMG_8832

‎يك شب، مردى با جليقه حراستى، نشئه تر از خودِ سرنگ، مست تر از شاپرك هاى ميخونه محله اش، با قلمِ قدمهاى كج و كوله اش، داستان زندگيشو، از آخرين روز بچگى هاش، تا آخرين شب عشق بازى اش، رو ورق ورقِ خيابونا ميكشيد و من، مثل راه گم كرده هاى بدون اسم، دونه دونه از رو زمين، كندم و گذاشتم توى جيب ام، مچاله رد پاهاش، زغال اخته كالِ شاخه آويزون از قصه تلخ پشتِ قدمهاش. كاش كه يه روز دوباره ببينمت و وقتى در آغوش گرفتمت، يواشكى و رك و راست، همشو بريزم توى جيب هات‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.