نمان

IMG_8883

بیا. ولی اینجا نه. آرام کن. گرم کن. ولی من را نه. به صدایت نیاز است ولی در کابوس هایم نه نوازش کن. ولی روی زخمها را نه. بی پروا بگو. ولی از ترس هایت نه. نرو جلوتر هم نیا جایی آن وسط ها، نه بالا نه پایین، فقط معلق باش حسابی روی من باز نکن. من سالهاست در چرخش در مزخرفات سر کرده ام. من امضایی بر هیچ نقاشی اى، بر هیچ بدنی، هیچ ندارم. من در حسرت فراموشی ات، در حسرت تقلب بر واقعیتم اینجا نباش. من همین را میخواهم. همه همین را میخواستند. همه، همه چیز میخواهند. همه فرو میکنیم، میکشیم و فشار میدهیم. همه ویران میکنیم. ولی تو معلق بمان. و تحمل کن. و جایی بین دو نقطه دور بمان معلق باش. معلق باش. دور از تیزی ها، دور از مساحت زجر ما. جایی آن وسط ها، معلق بمان تو فقط معلق باش. جایی بین افتادن و جهیدن. بین ترک کردن ما و نرسیدن به آخر خط. معلق باش و التماست میکنم، که تا من میخواهم باشی، باش. ولى اگر نمیخواهی، نباش. ولی آنگاه، همه جوره نباش. رد انگشتانت را از روی پوستم پاک کن. وزنت را از حجم ترک خورده ام بیرون بکش. نوسان گرمایت را در سینه ام، در مغزم، از ارتعاش بینداز. تمامش را. صدایت را از تک تک آجرهای حافظه ام پاک کن. من را از خودت بی نیاز کن رفیق هیچ اثری از وجودت در من باقی نگذار. و آنگاه، و فقط آنگاه، دیگر نباش طوری که انگار هیچ وقت نبوده ای. اینگونه است که همیشه در اشتباهم اینگونه است که اینبار، من معلق مانده ام

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۸۳

Comments are closed.