حبس دَم

IMG_9021

ادامه از پست دم عميق‫.‬
‎ دوخته شده در قطعه اى از برهنگى اش، بدون توان حركت، و مماس بر پوست زيتونى اش، تنم در اسارتى شيرين بود و ذهنم از قيد و بند عاشقى رها. چندى بعد، اطرافم را كاشى هاى سفيد فرا گرفتند. در بالا، سر دوش آب مثل دكل برقِ خم شده، اضطرابى ضعيف را به جانم انداخت. زمان كند شد، با شنيدن صداى چرخش شير، فرود اولين قطره هاى آب داغ را شلاق وار بر پوستش شاهد شدم. اندكى بعد، امواج خروشان به سراغم آمدند. چشمهايم را بستم، نفس را حبس و زمزمه كردم: خالكوبى ها دائمى اند. با لغزشى خفيف از تن اش، همه آن اندوخته امنيت، سوار بر جريان آب شد و آرام آرام از كف رفت. مثل لكه روغن روى بدنه پيكان در كارواش، از پوست آن زن با سماجت ليز خوردم و گرفتار در گرداب آب و كف صابون در چاه افتادم. چرخشى سانتريفيوژ وار، سلول هاى سنگينم را از سبك سوا كرد و تجزيه لايه هاى دروغ و راست ام را در شتابِ كوانتمى حس كردم. چشمهايم را كه باز كردم، در اتاق پذيرايى خانه مادربزرگم بودم. دور تا دور اتاق، زنانى چادر سياه به پشتى ها تكيه داده بودند. تصويرى از خواب دوران كودكى ام بود. در آنسوى اتاق، خودم را ديدم. كودكى پنج ساله كه دنبال مادرش ميگشت. مجلس سفره ابوالفضل بود، منتها از نه از سفره خبرى بود و نه از روضه. به جاى فرش و سفره، در پهناى اتاقِ خالى، حفره اى عميق بود. به آسمانى وارونه شبيه بود كه كف اش نيلى و سقوط اش مصون از برخورد. كودك، در حين جستجوى مادرم، پايش به لبه حفره گرفت و فرياد زنان سقوط كرد. من، نگاهى به زنان سياه پوش انداختم و بى اختيار به حفره مكيده شدم. هر لحظه شتاب ميگرفتم و در يك آن، از كودكى ام كه شناور در فضا بود، سبقتى سرسام آور گرفتم. آبىِ قعر، بى انتها مى مانست و ترسى از برخورد نبود. تصور سالها سقوط آزاد، تنها و بى دغدغه، با پديدار شدن ابرهايى سفيد در كوچكِ دورِ فاصله، جاى خودش را به واقعيتى جديد داد. در صد چشم به هم زدن، ابرها به اندامم رسيدند و هواپيمايى مسافربرى از بيخ گوشم غرش كنان رد شد. ضربان قلبم دوباره به اوج رسيد. با عبور از آخرين تكه ابرها، شهرى بزرگ پديدار شد. خاكسترى بود و از كوير تا كوه گسترده. قبرستانش و برج اش، گنبد ها، زندان بزرگ اش، و بناى آشناى آزادى اش، ميان درياى لگو هاى مكعبى و شريان هاى دود گرفته، انگار گير كرده بودند. با ورود به اتمسفر مه گرفته اش، مشامم پر شد از بوى قهوه تلخ و چاىِ كافه هاى دنجِ اقيانوسى اش. نفسى عميق كشيدم، چشمهايم را بستم و مثل بمبى رها شده از محفظه بمب افكن، خودم را به جبر جاذبه سپردم. ادامه دارد‫.‬

‎شیکاگو ۱۳۹۳

Comments are closed.